roman دليار(38)
roman دليار(38)
فنجان خالي و روي ميز گذاشتم و آماده ي رفتن شدم كه صدايش را شنيدم.. : يعني تو واقعا نفهميدي كه تمام اين مدت هر كاري كه كردم به خاطر خودمون بوده.. ؟؟سرم را بالا آوردم و متعجب نگاهش كردم . ادامه داد : فقط به خاطر خودمون !! به خاطر من و تو.. !! به خاطر به هم رسيدنمون.. .گيج نگاهش كردم ... . با آرامش ادامه داد : يعني فهميدن اين موضوع اينقدر دشواره.. . ؟؟نگاهم رو صورتش مي گشت.. . گيج بودم.. . منظورش چه بود.. ؟؟نجوا كنان ادامه داد : دليار.. . ؟؟؟ چرا تمومش نمي كني.. . ؟؟نگاهش كردم.. . با ارامش نگاهم مي كرد.. . جواب دادم : من چيزي و شروع نكردم.. . چي و تموم كنم.. ؟؟؟نگاهم كرد.. . مستقيم و طولاني .. نجوا كرد : پس كو اون دليار قبلي.. . ؟؟ كو اون دلياري كه همه وجودش و نگاهش گرما بود.. . ؟؟پوزخندي زدم.. . كمي تعلل كردم .. لبم و به دندان گرفتم.. . دل و به دريا زدم و پرسيدم : چرا خاله و دختر خاله ي عزيزتون و براي عقد دعوت نكردي.. . ؟؟و چشمانم و ريز كردم و پرسيدم : هـــان.. . ؟؟؟همچنان نگاهم مي كرد.. . پوزخندي زد.. . نگاهش و به سقف داد و سري تكان داد.. . سپس دوباره نگاهش و به من داد و گفت : چه اهميتي داره.. . ؟؟سري تكان دادم و گفتم : واسه من اهميت داره.. . اگه اونا واقعا (واقعا و با كنايه گفتم) خاله و دختر خاله ت باشن , پس فكر كنم حق اينو داشته باشن كه بدونند تو متاهل شدي و جشن عقدكنانت دعوت باشند.. . !!! درسته.. . ؟؟؟نگاهش رو صورتم مي گشت.. . لبش به لبخند كجي باز شد و گفت : نه.. . !!!!داشت دستم مي انداخت.. . ؟؟ ناخودآگاه ابرو در هم كشيدم .. . قبل از اينكه اعتراضي كنم گفت : اونا دوست ندارن هيچ كدوم از افراد خانواده ي فعليم و ببينند.. . !جا خوردم.. . متعجب گفتم : چرا.. . ؟؟باز پوزخندي زد.. . روش و ازم گرفت و من حس كردم زير لب گفت : حق هم دارند.. . !!!!مصرانه پرسيدم : سپهر.. . به من بگو چرا ؟؟!! من مي خوام بدونم.. .رو ميز خم شد و دستش و تكيه گاه بدنش كرد و غريد : آخه كه چي بشه.. ؟؟؟ چه اهميتي داره.. ؟؟حرصم گرفت.. با لج و صداي بلند گفت : داره.. داره !!! براي من اهميت داره.. . از همون روز ها بود كه رفتار تو تغيير كرد.. . همون روزها بود كه همه چي بين ما عوض شد.. . به خاطر همينه كه الان به اينجا رسيديم. . !! اونقت ميگي چه اهميتي داره.. . ؟؟ من هنوزم يادم نرفته كه تو رو تو ماشين كنار اون ديدم..و با حرص و پوزخند ادامه دادم: اونم در چه موقعي.. .؟؟ موقعي كه هممون و چند روز تو بي خبري و نگراني گذاشته بودي و گوشيت و هم خاموش كرده بودي.. . موقعي كه نزديك كنكورم بود. . موقعي كه حال عمو خوب نبود.. ..نفس عميقي كشيدم و گفتم : بسه يا بازم بگم؟؟و خودم و عقب كشيدم و با حرص و نفس زنان به او خيره شدم.. .باز هم پوزخندي زد.. . دستش و از رو ميز برداشت و صاف نشست.. . نگاهش و رو من گردوند و با آرامش و به آرومي گفت : مگه به كجا رسيديم.. . ؟؟ من و تو مي خواستيم به هم برسيم كه رسيديم.. . !!! جز اينه.. ؟؟؟ من و تو از ديشب رسما زن و شوهريم.. . و باشيطنت ادامه داد : چي از اين بهتر.. . ؟؟!!موهام و پشت گوشم گذاشتم و با تمسخر گفتم : هه.. !!! همين.. ؟؟ ما مي خواستيم به اينجا برسيم.. . ؟؟ اينطوري.. .؟؟ واقعا خواسته مون همين بود.. .. ؟؟ مثله اينكه يادت رفته تو اون شب به من تجاو... .ضربه اي كه محكم به ميز خورد من و از جا پروند.. . حرف تو دهنم خشك شد .. . !!! متعجب و باترس نگاه از فنجون برعكس شده و چاي ريخته شده و كاسه ي برعكس مربا گرفتم و به صورت قرمز و پر خشمش دوختم.. .ضربان قلبم شدت گرفته بود.. . همان دستي كه رو ميز بود و با آن محكم به ميز كوبانده بود و مشت كرد و در حالي كه به جلو خم شده بود غريد : مگه بهت نگفتم كه حق نداري ديگه اون كلمه رو بگي.. ؟؟؟با تعجب بهش خيره شدم.. . رگ گردنش متورم بود .. . در كسري از ثانيه چشمانش قرمز شده بود. . . نگاهم رو صورت ملتهبش مي گشت كه با حرص و عصبانيت غريد : چرا لال شدي.. . ؟؟و شمرده شمرده ادامه داد : مگه.. مـــن .. به تو .. . نگفته بودم.. حق نداري اون كلمه رو.. . تكراركني.. ؟؟ هـــــان.. ؟؟به خودم تكاني دادم وبه زحمت گفتم : اما.. . ت.. كار تو همين بود.. .از رو صندلي نيم خيز شد و با عصبانيت و داد زد : احمق بفهم.. . !! خواهش مي كنم بفهم.. . من دوست داشتم.. . هنوز هم دوست دارم. . من حالم خوب نبود !! من فقط مي خواستم تو رو مال ِ خودم كنم.. . من نمي تونستم ببينم كه داري ميري.. . من نمي تونستم ببينم كه داري دورم مي زني و مي خواي تنهام بزاري.. . من نمي خواستم كه بري.. . نمي خواستم دست ِ اون پسره بهت برسه.. . بفهم.. تو رو خدا بفهم.. .!! من نمي خواستم تو هم با لجبازي هات زندگيمون و به گند بكشي..و آرومتر ادامه داد : من دست ِ خودم نبود.. . آره.. . قبول دارم.. . من ديوانه شده بودم.. . من نمي تونستم درك كنم.. . اون همه سردي و دوري و از تو نمي تونستم تحمل كنم.. . هنوز هم نمي تونم تحمل كنم.. . تو رو به خدا دليار.. . تمومش كن.. ديگه بس ِ ! كافيه.. . تو تموم اين روزها به اندازه ي كافي اذيتم كردي.. . به اندازه ي كافي پسم زدي.. . مطمئن باش با اين رفتارهات دو برابر كارم و تلافي كردي.. .احساس اضافه بودن به من دادي.. . . . من ديگه طاقتش و ندارم.. .خواهش مي كنم.. . بشو همون دليار قبل.. . همون دلياري كه زندگيم و متحول كرد.. . همون كه خودش و تو تك تك لحظه هام جا داد. . نه ايني كه مدام پسم مي زنه و مثه جذامي ها ازم فرار مي كنه.. .و با صدايي كه رو به تحليل مي رفت گفت : دارم ازت خواهش مي كنم.. . مي بيني.. . ؟؟؟ مي فهمي.. . دارم ازت خواهش مي كنم.. براي هزارمين بار.. . من.. . مني كه هيچوقت از هيچ كس خواهش نكردم.. . مي بيني من و به كجا رسوندي.. ؟؟مبهوت نگاهم و ازش گرفتم و به فضاي پشت سرش دوختم.. . خدا خدا مي كردم كه از سر و صدامون افراد طبقه پايين و از خواب بيدار نكرده باشه.. . اگه صدامون و شنيده باشند چي.. . ؟؟ مطمئنا همين يك ذره آبرويي هم كه داشتم به باد مي رفت.. .نگاهم دوباره به سپهر برگشت.. . به فردي كه غرور و لجبازي اش را كنار گذاشته بود و از من خواهش مي كرد.. . به كسي كه اصرار داشت روز هاي قبلمون و به يادم بياره.. . به كسي كه خودش را توجيه مي كرد.. به كسي كه.. .نگاهم به دستانش رفت.. . او به آرامي فنجان و صاف كرد و روي نلبكي قرار داد.. كاسه ي مربا را هم صاف كرد و در مقابل چشمان بهت زده ام سلانه سلانه از آشپزخانه خارج شد.. . مي دانستم.. . خب مي دانستم كه گفتن اين حرف ها برايش راحت نبود.. . گم شدم ميان حرف هايش.. . جمله هايش در سرم اِكو وار تكرار مي شدند.. . ما به كجا رسيده بوديم.. . ؟؟؟ از پايين سر و صدا مي آمد.. . نگاهم به بيتا كشيده شد.. . همچنان خواب بود !!! چشم از او گرفتم.. . ظهر بود.. . حدس مي زدم كه همه بيدار شده باشند.. . از اتفاق صبح به بعد ازسپهر بي خبر بودم.. . .در چه حالي بود؟؟ نگاهم فضاي اتاق را كاويد.. .حتما بقيه فكر مي كردند كه هنوز خواب هستم.. . ذهنم هم پـــُـربود و هم خالي.. . !!! حس دلتنگي داشتم.. . كاش سپهر نمي رفت و مي ماند تا به نتيجه اي برسيم.. . رفته بود و من و با كلي حس هاي عجيب تنها گذاشته بود.. . نمي دونستم چرا.. اما عجيب دلم مي خواست كه الان بود و كنارم حضور مي داشت.. .نگاهم به در اتاق كشيده شد.. .فاصلمون همين دو در بين ِ ما بود.. . بايد چه مي كردم.. . ؟؟ دستي به موهايم كشيدم. . . پوزخند تلخي رو لبم نشست.. . من هيچ چيزم شبيه به آدميزاد نبود.. . سري تكان دادم و زمزمه كردم : اين هم از اولين روز متاهلي.. .----------------------------------------------------------------------------بيتا مقابل آينه ايستاده بود و موهاي خيسش را شانه مي زد.. . تازه از خواب بيدار شده و از حمام آمده بود.. . نگاهم را در آينه غافلگير كرد و گفت : چته.. . ؟؟لبخند زوركي اي زدم و گفتم : هيچي.. .موهايش را محكم بست و رو به برگشت و پرسيد : چه خبر.. ؟؟و زير چشمي نگاهم كرد.. . شانه اي بالا انداختم و گفتم : از كجا.. ؟؟ مثلا چه خبري مي خواد باشه.. ؟؟با سر اشاره اي به در كرد و گفت : از داماد چه خبر.. ؟؟ خوابه هنوز.. ؟؟نگاهم و دزديم و گفتم : نمي دونم.. . فكر كنم.. !!!صاف ايستاد و با تعجب پرسيد: از صبح ازش خبر نداري.. ؟؟؟ تو كه گفتي از 10 صبح بيداري.. ؟؟ خب يه سر بهش مي زدي..وسايل روي ميز و مرتب كردم و پاسخ داد : خب چرا.. . صبح ديدمش.. . از اون موقع به بد ازش خبر ندارم.. .بيتا متعجب نگاهم كرد و ابروانش را بالا كشيد.. . وقتي نگاهم را ديد رويش را برگرداند و دوباره مشغول جمع كردن وسايلش شد.. .ازش پرسيدم : وسايلت و چرا جمع مي كني.. ؟؟ مگه مي خوايد بريد.. ؟؟جواب داد : آره.. بعدظهر ميريم !!-چرا اينقدر با عجله.. ؟؟بيتا سري تكان داد و گفت : الان يه هفته است كه اينجاييم.. . !!! كمه.. ؟؟ مامان زياد مرخصي نداره.. . منم بايد برم دانشگاه.. .با ناراحتي گفتم : آخه چرا اينقدر زود.. . ؟؟ من تنها ميشم.. .بيتا همانطور كه مشغول بود سرش را به طرفم برگرداند و گفت : وا.. ؟؟ تنها چيه.. ؟؟ شوهرت هست كه.. . و ريز ريز خنديد !!چشم غره اي به او رفتم و زير لب گفتم : برو بابا.. .در اتاق باز شد و خاله داخل امد.. با ديدنمون لبخندي زد و گفت : شما بيداريد.. . ؟؟ پس چرا خبري ازتون نيست .. فكر كردم هنوز خوابيد.. .من و بيتا هر دو همزمان گفتيم : صبح به خير.. .سپس من اشاره اي به ساعت كردم و گفتم : البته درست ترش اينه كه ظهر به خير..خاله با لبخند به سمتم اومد و بوسه اي به موهام زد و گفت : ظهر توام به خير عزيز دلم.. .سرم و بالا گرفتم و به خاله نگاه كردم.. . تو چشماش اشك جمع شده بود.. خاله دستي به زير چشمش كشيد و در حالي كه يك دستش هنوز دور شانه ام بود گفت : مي خوام كه خوشبخت بشي دليار.. باشه.. ؟؟؟نگاهش كردم.. . موهاي رنگ شده اش.. . لب و دهنش.. بيني.. چشمانش.. چقدر شبيه به مادرم بود.. تكاني به من داد و دوباره پرسيد: باشه.. . ؟؟پلك زدم.. نگاهم بار ديگر در صورتش گشت.. لبخندي زدم و گفتم : تمام سعي مو مي كنم.. .خاله دوباره من و به خودش چسباند كه صداي بيتا بلند شد : عــــه.. .. مامان بسه ديگه.. . !! حسوديم شد.. منم هستماااا.. .با حرف بيتا هر دو خنديديم.. . خاله به سمت بيتا رفت و صورت او را هم بوسيد.. . سپس در حالي كه از اتاق خارج مي شد گفت : بيايد پايين ناهار.. پروين خانم داره ميز و مي چينه.. !!با ديدن در بسته ي اتاق سپهر به طرفم برگشت و با اشلره اي كه به در اتاقش كرد پرسيد : هنوز خوابه.. . ؟؟سري تكان دادم و جواب دادم : نمي دونم فكر نكنم.. .-برم صداش كنم براي ناهار..اما هنوز يك قدم بيشتر نرفته بود كه ايستاد.. . سپس به طرفم برگشت و با نگاهي به چشمام گفت : خودت صداش كني بهتره.. . صداش كن زود بيايد پايين !! غذا سرد ميشه.. .و به طرف پله ها رفت.. . قلبم در سينه فرو ريخت.. يعني امكان داشت كه خاله صدايمان را شنيده باشد.. ؟؟ لبم را به دندان گرفتم.. . بيتا زيپ چمدانش را كشيد و در حالي كه از اتاق خارج مي شد گفت : پاشو ديگه.. . زود باش ! شوهرت و صدا كن بيايد ناهار.. .و با شيطنت برام ادا آمد.. . خنده ام گرفت... شوهرت را با شيطنت و غليظ گفته بود.. . ! سري تكان دادم و بلند شدم.. . بيتا زودتر از من از اتاق خارج شد و به سمت پله ها رفت.. دستي به موهام كه رو شونه هام ريخته بود كشيدم.. . كمي عطر به خودم زدم..تونيك " پيراهن مانندم تا اواسط ران پام بود و پايينش كمي چين داشت.. . زيرش ساق مشكي كه تا ميان ساق پام بود به تن داشتم.. . مرا كشيده تر نشان مي داد.. زير لب بسم اللهي گفتم و به طرف اتاقش رفتم.. . تقه اي به در زذم كه صداي گرفته اش بلند شد :بله؟؟؟ لاي در و باز كردم و كله امو فرستادم تو.. . روي تختش " رو بالا دراز كشيده بود و يك دستش زير سرش بود.. به عادت هميشه!! با ديدنم كمي متعجب شد و نيم خيز شد.. .دهان باز كردم و گفتم : بيا ناهار.. . همه منتظرن.. .همچنان نگاهم مي كرد.. يهو انگار كه دوباره پكر شده باشد گفت : باشه.. . الان ميام !!در را كامل باز كردم و در چارچوب ايستادم... نگاه متعجبش دوباره به من برگشت.. سري تكان دادم و گفتم : منتظر مي مونم با هم بريم. ..اَبرو اش را از تعجب بالا انداخت.. . سپس بلند شد و دستي به رو تختي اش كشيد.. منتظر نگاهش كردم.. . در حالي كه به سمتم مي اومد نگاهي گذرا به خودش در آينه انداخت و دستي به موهايش كشيد.. .سر تا پايش را نگاه كردم.. شلوار ورزشي سفيد به پا داشت كه كنارش خطوط مشكي داشت همراه با تي شرت ِ مشكي به تن !!!از كنارم رد شد و در و پشت سرش بست و به طرف پله ها رفت.. .نگاهش كردم.. . حالا كه جلو آمده بودم او مي خواست پسم بزند.. ؟؟ از پشت نگاهش كردم.. . .بالاي پله ها ايستاد.. به طرفم چرخيد و كمي متعجب گفت :چرا وايستادي.. ؟؟ بيا ديگه.. و منتظر ايستاد تا به كنارش برم.. . نفس عميقي كشيدم... تمام افكار و پس زدم و با او همقدم شدم.. .----------------------------------------بعد از ناهار ميان جمع نشسته و به بسته و پاكت هاي مقابلم چشم دوخته بودم.. . ترجيه مي دادم تا خاله و مادرجون هستند هديه ها رو باز كنم .. . سپهر با فاصله ي يك نفر كنارم روي مبل سه نفره نشسته و دستش و رو پشتي مبل انداخته بود.. .بيتا با هيجان گفت باز كن ديگه..نگاهي به بسته ها كردم و دست جلو بردم و پاكتي و برداشتم .. روش برايمان تبريك نوشته شده بود و زيرش نوشته بود قاسمي !عمو با شنيدن اسمش زود گفت : همكارمونه.. و سپهر هم در تاييد سري تكان داد . پاكت را باز كردم .. طبق انتظار مقدار وجه قابل توجه اي بود.. پول و از پاكت خارج كردم و رو ميز گذاشتم و دست به پاكت بعدي بردم..خانواده بابايي !! پاكت و باز كردم.. باز هم پول.. چشمام برقي زد و تراول و روي بقيه پول ها گذاشتم..پاكت بعدي " آقاي سرمدي و باز هم مقداري وجه نقد.. اين را هم روي بقيه پول ها , كنار خودم گذاشتم.. . بعدي جعبه اي مخمل يشمي رنگ بود.. با احتياط جعبه رو باز كردم و كارت داخلش و خوندم : پيوندتان مبارك ! عمه ناهيد..نگاهي به داخل جعبه انداختم .. سكه طلا بود.. خاله و مادرجون مشغول تشكر شدند.. كارت و داخل جعبه گذاشتم و درش و بستم..كادوي بعدي هم جعبه ي تقريبا كوچك و تزيين شده اي بود .. با احتياط جعبه و برداشتم و درش و باز كردم .. با ديدن چيزي كه داخلش بود و نوشته ي كارت چشمانم گشاد شد.. چشمم خطوط را دنبال كرد و بي اختيار بلند خوندم : اميدوارم خوشبخت بشي.. با آرزوي بهترين ها.. نريمان !!كارت را كنار گذاشتم و چشمم به ساعت اهدايي قبلي اش افتاد.. همان ساعتي كه سپهر برايش پس برده بود.. . منظورش از اين كار چه بود.. ؟؟زير چشمي به سپهر نگاه كردم.. . لپش را از داخل به زير دندان گرفته بود و نگاهش بين من و جعبه ي داخل دستم مي گشت.. نگاهم را غافلگير كرد و نامحسوس چشم غره اي به من رفت و گفت : بقيه رو باز كن..جعبه و بستم و كنار بقيه كادو ها گذاشتم.. دستم به طرف بقيه پاكت ها رفت.. دوباره زير چشمي نگاهش كردم.. به من چه ربطي داشت..؟؟؟--------------------------------------------------------------مقتعه امو رو سرم مرتب كردم و رژ كالباسي رنگ ملايمي به لب هام ماليدم.. كمي عقب جلو رفتم و خودم و تو آينه برانداز كردم..همه چيز اوكي بود ! كيفم و رو دوشم انداختم و از اتاق خارج شدم.. . نا سلامتي امروز, اولين روز دانشگاهم بود.. با انرژي از پله ها سرازير شدم و به سپهر و عمو كه پشت ميز نشسته بودند سلام گفتند..عمو با مهرباني جوابم گفت و سپهر در حالي كه زير لب جوابم را مي دادند ؛ با نگاه ريز بينش من و زير نظر گرفت..نگاه از او گرفتم و كنار دست ِ عمو سر ميز نشستم.. . پروين خانم آمد و بطري شير را سر ميز گذاشت و لبخندي به من زد. .عمو با لبخند نگاهم كرد و گفت : كلاست تا چه ساعتيه؟؟فنجان چاي و از لبم فاصله دادم و گفتم : تا نزديك ِ ظهر..-مي دوني كه از اونجا چطور بايد برگردي.. ؟؟براي خودم لقمه اي گرفتم و سري تكان دادم و گفتم : آره.. مسير و بلدم ! نگران نباشيد.. .عمو سري تكان داد و ديگر چيزي نگفت.. .پس از اتمام صبحانه هر كدام بلند شدند و به طرفي رفتند.. .پنير و به روي نان ماليدم و زير چشمي به سپهر كه دورو برم مي پلكيد نگاه كردم.. . چش بود..؟ مگه قرار نبود من را تا دانشگاه برساند.. ؟؟؟ آخرين قلپ از چايم را خوردم و بلند شدم.. . دوباره جلوي آينه دستي به سر و وضعم كشيدم و به طرف جا كفشي رفتم.. . يك لنگه از كتونيم و به پا كردم و مشغول بستن بند ِ لنگه ي ديگر شدم كه شنيدم گفت : حلقه ات كو.. ؟؟همانطور كه خم ايستاده بودم و دستم به بند كفش بود ؛ سر بلند كردم و نگاهش كردم.. . جدي نگاهم مي كرد و منتظر جواب بود.. نگاهم به دست ِ چپم كشيده شد.. . راست مي گفت !! حلقه ام كجا بود.. ؟؟ حتما روي ميز در اتاق جا گذاشته بودم.. . در اين چند روز هنوز به انداختنش عادت نكرده بودم.. .دوباره نگاهش كردم و گفتم : يادم رفت.. . !! فكر كنم تو اتاقه.. .اَبروهاش به هم نزديك شد و با تمسخر پرسيد : فكر كني.. . ؟؟بند و گره زدم و صاف ايستادم.. . مطمئن نبودم اما با اطميناني الكي گفتم :فكر نمي كنم.. مطمئنم !! تو اتاق.. جلوي آينه ! روي ِ ميز !!!!ناخودآگاه نگاهم به دستش كشيده شد.. رينگ ساده ي طلا سفيدمون دستش بود.. .چشم از او گرفتم و به طرف در رفتم كه دوباره صدايش بلند شد : كجــــا؟؟؟؟ برو حلقه ات و بنداز.. !!با قيافه اي زار به طرفش برگشتم و گفتم : يعني اين همه پله رو دوباره برم بالا..؟؟؟نگاهم از روي ساعت ِ آويخته به ديوار سالن گذشت و ناله كردم : داره ديرم ميشه.. . !!!نگاه جدي و خصمانه اش را به من دوخت.. .سپس سري تكان داد و به سمت پله ها رفت.. . نگاه از او گرفتم و از خانه خارج شدم.. . عمو داشت ماشينش را از پاركينگ خارج مي كرد.. . نگاهي به آسمان ابري انداختم.. . عمو تك بوقي زد و دستي برايم تكان دادم.. برايش دستي تكان دادم و قدم زنان تا دم در ورودي رفتم.. . لحظه اي نشد كه در پاركينگ دوباره باز شد و ماشين سپهر خارج شد.. دقيقا جلوي پام ايستاد..ماشين را دور زدم و كنارش نشستم.. به محض حركت دستش را به طرفم گرفت.. متعجب نگاهش كردم و حلقه ام را در كف دستش ديدم.. نيم نگاهي به صورتش انداختم و حلقه را برداشتم و به انگشت انداختم.. . خوشم آمد ! به دستم مي آمد.. .پوزخندش را شنيدم : جلوي اينه نبود خانم ِ مطمئن !!! رو پاتختي بود.. . كنار چراغ خواب !!!بي خيال به طرفش برگشتم و گفتم : عه.. ؟؟ اونجا گذاشته بودم.. ؟؟از گوشه ي چشم نگاهم كرد.. . سر برگرداندم و به رو به رو خيره شدم.. .-يادت باشه ! ا اين به بعد بدون حلقه پاتو از خونه بيرون نمي زاري.. !!!دوباره نگاهم به سمتش چرخيد.. . بي حرف نگاهش كردم..باز ديوانه شده بود ! در دلم پوزخندي زدم " مثلا كه چه بشود.. ؟؟؟
roman دليار(38)
roman دليار(38)
ادامه مطلب


