mahan210 mahan210

mahan210

roman دليار(38)


roman دليار(38)

فنجان خالي و روي ميز گذاشتم و آماده ي رفتن شدم كه صدايش را شنيدم.. : يعني تو واقعا نفهميدي كه تمام اين مدت هر كاري كه كردم به خاطر خودمون بوده.. ؟؟
سرم را بالا آوردم و متعجب نگاهش كردم . ادامه داد : فقط به خاطر خودمون !! به خاطر من و تو.. !! به خاطر به هم رسيدنمون.. .گيج نگاهش كردم ... . با آرامش ادامه داد : يعني فهميدن اين موضوع اينقدر دشواره.. . ؟؟نگاهم رو صورتش مي گشت.. . گيج بودم.. . منظورش چه بود.. ؟؟نجوا كنان ادامه داد : دليار.. . ؟؟؟ چرا تمومش نمي كني.. . ؟؟نگاهش كردم.. . با ارامش نگاهم مي كرد.. . جواب دادم : من چيزي و شروع نكردم.. . چي و تموم كنم.. ؟؟؟نگاهم كرد.. . مستقيم و طولاني .. نجوا كرد : پس كو اون دليار قبلي.. . ؟؟ كو اون دلياري كه همه وجودش و نگاهش گرما بود.. . ؟؟پوزخندي زدم.. . كمي تعلل كردم .. لبم و به دندان گرفتم.. . دل و به دريا زدم و پرسيدم : چرا خاله و دختر خاله ي عزيزتون و براي عقد دعوت نكردي.. . ؟؟و چشمانم و ريز كردم و پرسيدم : هـــان.. . ؟؟؟همچنان نگاهم مي كرد.. . پوزخندي زد.. . نگاهش و به سقف داد و سري تكان داد.. . سپس دوباره نگاهش و به من داد و گفت : چه اهميتي داره.. . ؟؟سري تكان دادم و گفتم : واسه من اهميت داره.. . اگه اونا واقعا (واقعا و با كنايه گفتم) خاله و دختر خاله ت باشن , پس فكر كنم حق اينو داشته باشن كه بدونند تو متاهل شدي و جشن عقدكنانت دعوت باشند.. . !!! درسته.. . ؟؟؟نگاهش رو صورتم مي گشت.. . لبش به لبخند كجي باز شد و گفت : نه.. . !!!!داشت دستم مي انداخت.. . ؟؟ ناخودآگاه ابرو در هم كشيدم .. . قبل از اينكه اعتراضي كنم گفت : اونا دوست ندارن هيچ كدوم از افراد خانواده ي فعليم و ببينند.. . !جا خوردم.. . متعجب گفتم : چرا.. . ؟؟باز پوزخندي زد.. . روش و ازم گرفت و من حس كردم زير لب گفت : حق هم دارند.. . !!!!مصرانه پرسيدم : سپهر.. . به من بگو چرا ؟؟!! من مي خوام بدونم.. .رو ميز خم شد و دستش و تكيه گاه بدنش كرد و غريد : آخه كه چي بشه.. ؟؟؟ چه اهميتي داره.. ؟؟حرصم گرفت.. با لج و صداي بلند گفت : داره.. داره !!! براي من اهميت داره.. . از همون روز ها بود كه رفتار تو تغيير كرد.. . همون روزها بود كه همه چي بين ما عوض شد.. . به خاطر همينه كه الان به اينجا رسيديم. . !! اونقت ميگي چه اهميتي داره.. . ؟؟ من هنوزم يادم نرفته كه تو رو تو ماشين كنار اون ديدم..و با حرص و پوزخند ادامه دادم: اونم در چه موقعي.. .؟؟ موقعي كه هممون و چند روز تو بي خبري و نگراني گذاشته بودي و گوشيت و هم خاموش كرده بودي.. . موقعي كه نزديك كنكورم بود. . موقعي كه حال عمو خوب نبود.. ..نفس عميقي كشيدم و گفتم : بسه يا بازم بگم؟؟و خودم و عقب كشيدم و با حرص و نفس زنان به او خيره شدم.. .باز هم پوزخندي زد.. . دستش و از رو ميز برداشت و صاف نشست.. . نگاهش و رو من گردوند و با آرامش و به آرومي گفت : مگه به كجا رسيديم.. . ؟؟ من و تو مي خواستيم به هم برسيم كه رسيديم.. . !!! جز اينه.. ؟؟؟ من و تو از ديشب رسما زن و شوهريم.. . و باشيطنت ادامه داد : چي از اين بهتر.. . ؟؟!!موهام و پشت گوشم گذاشتم و با تمسخر گفتم : هه.. !!! همين.. ؟؟ ما مي خواستيم به اينجا برسيم.. . ؟؟ اينطوري.. .؟؟ واقعا خواسته مون همين بود.. .. ؟؟ مثله اينكه يادت رفته تو اون شب به من تجاو... .ضربه اي كه محكم به ميز خورد من و از جا پروند.. . حرف تو دهنم خشك شد .. . !!! متعجب و باترس نگاه از فنجون برعكس شده و چاي ريخته شده و كاسه ي برعكس مربا گرفتم و به صورت قرمز و پر خشمش دوختم.. .ضربان قلبم شدت گرفته بود.. . همان دستي كه رو ميز بود و با آن محكم به ميز كوبانده بود و مشت كرد و در حالي كه به جلو خم شده بود غريد : مگه بهت نگفتم كه حق نداري ديگه اون كلمه رو بگي.. ؟؟؟با تعجب بهش خيره شدم.. . رگ گردنش متورم بود .. . در كسري از ثانيه چشمانش قرمز شده بود. . . نگاهم رو صورت ملتهبش مي گشت كه با حرص و عصبانيت غريد : چرا لال شدي.. . ؟؟و شمرده شمرده ادامه داد : مگه.. مـــن .. به تو .. . نگفته بودم.. حق نداري اون كلمه رو.. . تكراركني.. ؟؟ هـــــان.. ؟؟به خودم تكاني دادم وبه زحمت گفتم : اما.. . ت.. كار تو همين بود.. .از رو صندلي نيم خيز شد و با عصبانيت و داد زد : احمق بفهم.. . !! خواهش مي كنم بفهم.. . من دوست داشتم.. . هنوز هم دوست دارم. . من حالم خوب نبود !! من فقط مي خواستم تو رو مال ِ خودم كنم.. . من نمي تونستم ببينم كه داري ميري.. . من نمي تونستم ببينم كه داري دورم مي زني و مي خواي تنهام بزاري.. . من نمي خواستم كه بري.. . نمي خواستم دست ِ اون پسره بهت برسه.. . بفهم.. تو رو خدا بفهم.. .!! من نمي خواستم تو هم با لجبازي هات زندگيمون و به گند بكشي..و آرومتر ادامه داد : من دست ِ خودم نبود.. . آره.. . قبول دارم.. . من ديوانه شده بودم.. . من نمي تونستم درك كنم.. . اون همه سردي و دوري و از تو نمي تونستم تحمل كنم.. . هنوز هم نمي تونم تحمل كنم.. . تو رو به خدا دليار.. . تمومش كن.. ديگه بس ِ ! كافيه.. . تو تموم اين روزها به اندازه ي كافي اذيتم كردي.. . به اندازه ي كافي پسم زدي.. . مطمئن باش با اين رفتارهات دو برابر كارم و تلافي كردي.. .احساس اضافه بودن به من دادي.. . . . من ديگه طاقتش و ندارم.. .خواهش مي كنم.. . بشو همون دليار قبل.. . همون دلياري كه زندگيم و متحول كرد.. . همون كه خودش و تو تك تك لحظه هام جا داد. . نه ايني كه مدام پسم مي زنه و مثه جذامي ها ازم فرار مي كنه.. .و با صدايي كه رو به تحليل مي رفت گفت : دارم ازت خواهش مي كنم.. . مي بيني.. . ؟؟؟ مي فهمي.. . دارم ازت خواهش مي كنم.. براي هزارمين بار.. . من.. . مني كه هيچوقت از هيچ كس خواهش نكردم.. . مي بيني من و به كجا رسوندي.. ؟؟مبهوت نگاهم و ازش گرفتم و به فضاي پشت سرش دوختم.. . خدا خدا مي كردم كه از سر و صدامون افراد طبقه پايين و از خواب بيدار نكرده باشه.. . اگه صدامون و شنيده باشند چي.. . ؟؟ مطمئنا همين يك ذره آبرويي هم كه داشتم به باد مي رفت.. .نگاهم دوباره به سپهر برگشت.. . به فردي كه غرور و لجبازي اش را كنار گذاشته بود و از من خواهش مي كرد.. . به كسي كه اصرار داشت روز هاي قبلمون و به يادم بياره.. . به كسي كه خودش را توجيه مي كرد.. به كسي كه.. .نگاهم به دستانش رفت.. . او به آرامي فنجان و صاف كرد و روي نلبكي قرار داد.. كاسه ي مربا را هم صاف كرد و در مقابل چشمان بهت زده ام سلانه سلانه از آشپزخانه خارج شد.. . مي دانستم.. . خب مي دانستم كه گفتن اين حرف ها برايش راحت نبود.. . گم شدم ميان حرف هايش.. . جمله هايش در سرم اِكو وار تكرار مي شدند.. . ما به كجا رسيده بوديم.. . ؟؟؟ از پايين سر و صدا مي آمد.. . نگاهم به بيتا كشيده شد.. . همچنان خواب بود !!! چشم از او گرفتم.. . ظهر بود.. . حدس مي زدم كه همه بيدار شده باشند.. . از اتفاق صبح به بعد ازسپهر بي خبر بودم.. . .در چه حالي بود؟؟ نگاهم فضاي اتاق را كاويد.. .حتما بقيه فكر مي كردند كه هنوز خواب هستم.. . ذهنم هم پـــُـربود و هم خالي.. . !!! حس دلتنگي داشتم.. . كاش سپهر نمي رفت و مي ماند تا به نتيجه اي برسيم.. . رفته بود و من و با كلي حس هاي عجيب تنها گذاشته بود.. . نمي دونستم چرا.. اما عجيب دلم مي خواست كه الان بود و كنارم حضور مي داشت.. .نگاهم به در اتاق كشيده شد.. .فاصلمون همين دو در بين ِ ما بود.. . بايد چه مي كردم.. . ؟؟ دستي به موهايم كشيدم. . . پوزخند تلخي رو لبم نشست.. . من هيچ چيزم شبيه به آدميزاد نبود.. . سري تكان دادم و زمزمه كردم : اين هم از اولين روز متاهلي.. .----------------------------------------------------------------------------بيتا مقابل آينه ايستاده بود و موهاي خيسش را شانه مي زد.. . تازه از خواب بيدار شده و از حمام آمده بود.. . نگاهم را در آينه غافلگير كرد و گفت : چته.. . ؟؟لبخند زوركي اي زدم و گفتم : هيچي.. .موهايش را محكم بست و رو به برگشت و پرسيد : چه خبر.. ؟؟و زير چشمي نگاهم كرد.. . شانه اي بالا انداختم و گفتم : از كجا.. ؟؟ مثلا چه خبري مي خواد باشه.. ؟؟با سر اشاره اي به در كرد و گفت : از داماد چه خبر.. ؟؟ خوابه هنوز.. ؟؟نگاهم و دزديم و گفتم : نمي دونم.. . فكر كنم.. !!!صاف ايستاد و با تعجب پرسيد: از صبح ازش خبر نداري.. ؟؟؟ تو كه گفتي از 10 صبح بيداري.. ؟؟ خب يه سر بهش مي زدي..وسايل روي ميز و مرتب كردم و پاسخ داد : خب چرا.. . صبح ديدمش.. . از اون موقع به بد ازش خبر ندارم.. .بيتا متعجب نگاهم كرد و ابروانش را بالا كشيد.. . وقتي نگاهم را ديد رويش را برگرداند و دوباره مشغول جمع كردن وسايلش شد.. .ازش پرسيدم : وسايلت و چرا جمع مي كني.. ؟؟ مگه مي خوايد بريد.. ؟؟جواب داد : آره.. بعدظهر ميريم !!-چرا اينقدر با عجله.. ؟؟بيتا سري تكان داد و گفت : الان يه هفته است كه اينجاييم.. . !!! كمه.. ؟؟ مامان زياد مرخصي نداره.. . منم بايد برم دانشگاه.. .با ناراحتي گفتم : آخه چرا اينقدر زود.. . ؟؟ من تنها ميشم.. .بيتا همانطور كه مشغول بود سرش را به طرفم برگرداند و گفت : وا.. ؟؟ تنها چيه.. ؟؟ شوهرت هست كه.. . و ريز ريز خنديد !!چشم غره اي به او رفتم و زير لب گفتم : برو بابا.. .در اتاق باز شد و خاله داخل امد.. با ديدنمون لبخندي زد و گفت : شما بيداريد.. . ؟؟ پس چرا خبري ازتون نيست .. فكر كردم هنوز خوابيد.. .من و بيتا هر دو همزمان گفتيم : صبح به خير.. .سپس من اشاره اي به ساعت كردم و گفتم : البته درست ترش اينه كه ظهر به خير..خاله با لبخند به سمتم اومد و بوسه اي به موهام زد و گفت : ظهر توام به خير عزيز دلم.. .سرم و بالا گرفتم و به خاله نگاه كردم.. . تو چشماش اشك جمع شده بود.. خاله دستي به زير چشمش كشيد و در حالي كه يك دستش هنوز دور شانه ام بود گفت : مي خوام كه خوشبخت بشي دليار.. باشه.. ؟؟؟نگاهش كردم.. . موهاي رنگ شده اش.. . لب و دهنش.. بيني.. چشمانش.. چقدر شبيه به مادرم بود.. تكاني به من داد و دوباره پرسيد: باشه.. . ؟؟پلك زدم.. نگاهم بار ديگر در صورتش گشت.. لبخندي زدم و گفتم : تمام سعي مو مي كنم.. .خاله دوباره من و به خودش چسباند كه صداي بيتا بلند شد : عــــه.. .. مامان بسه ديگه.. . !! حسوديم شد.. منم هستماااا.. .با حرف بيتا هر دو خنديديم.. . خاله به سمت بيتا رفت و صورت او را هم بوسيد.. . سپس در حالي كه از اتاق خارج مي شد گفت : بيايد پايين ناهار.. پروين خانم داره ميز و مي چينه.. !!با ديدن در بسته ي اتاق سپهر به طرفم برگشت و با اشلره اي كه به در اتاقش كرد پرسيد : هنوز خوابه.. . ؟؟سري تكان دادم و جواب دادم : نمي دونم فكر نكنم.. .-برم صداش كنم براي ناهار..اما هنوز يك قدم بيشتر نرفته بود كه ايستاد.. . سپس به طرفم برگشت و با نگاهي به چشمام گفت : خودت صداش كني بهتره.. . صداش كن زود بيايد پايين !! غذا سرد ميشه.. .و به طرف پله ها رفت.. . قلبم در سينه فرو ريخت.. يعني امكان داشت كه خاله صدايمان را شنيده باشد.. ؟؟ لبم را به دندان گرفتم.. . بيتا زيپ چمدانش را كشيد و در حالي كه از اتاق خارج مي شد گفت : پاشو ديگه.. . زود باش ! شوهرت و صدا كن بيايد ناهار.. .و با شيطنت برام ادا آمد.. . خنده ام گرفت... شوهرت را با شيطنت و غليظ گفته بود.. . ! سري تكان دادم و بلند شدم.. . بيتا زودتر از من از اتاق خارج شد و به سمت پله ها رفت.. دستي به موهام كه رو شونه هام ريخته بود كشيدم.. . كمي عطر به خودم زدم..تونيك " پيراهن مانندم تا اواسط ران پام بود و پايينش كمي چين داشت.. . زيرش ساق مشكي كه تا ميان ساق پام بود به تن داشتم.. . مرا كشيده تر نشان مي داد.. زير لب بسم اللهي گفتم و به طرف اتاقش رفتم.. . تقه اي به در زذم كه صداي گرفته اش بلند شد :بله؟؟؟ لاي در و باز كردم و كله امو فرستادم تو.. . روي تختش " رو بالا دراز كشيده بود و يك دستش زير سرش بود.. به عادت هميشه!! با ديدنم كمي متعجب شد و نيم خيز شد.. .دهان باز كردم و گفتم : بيا ناهار.. . همه منتظرن.. .همچنان نگاهم مي كرد.. يهو انگار كه دوباره پكر شده باشد گفت : باشه.. . الان ميام !!در را كامل باز كردم و در چارچوب ايستادم... نگاه متعجبش دوباره به من برگشت.. سري تكان دادم و گفتم : منتظر مي مونم با هم بريم. ..اَبرو اش را از تعجب بالا انداخت.. . سپس بلند شد و دستي به رو تختي اش كشيد.. منتظر نگاهش كردم.. . در حالي كه به سمتم مي اومد نگاهي گذرا به خودش در آينه انداخت و دستي به موهايش كشيد.. .سر تا پايش را نگاه كردم.. شلوار ورزشي سفيد به پا داشت كه كنارش خطوط مشكي داشت همراه با تي شرت ِ مشكي به تن !!!از كنارم رد شد و در و پشت سرش بست و به طرف پله ها رفت.. .نگاهش كردم.. . حالا كه جلو آمده بودم او مي خواست پسم بزند.. ؟؟ از پشت نگاهش كردم.. . .بالاي پله ها ايستاد.. به طرفم چرخيد و كمي متعجب گفت :چرا وايستادي.. ؟؟ بيا ديگه.. و منتظر ايستاد تا به كنارش برم.. . نفس عميقي كشيدم... تمام افكار و پس زدم و با او همقدم شدم.. .----------------------------------------بعد از ناهار ميان جمع نشسته و به بسته و پاكت هاي مقابلم چشم دوخته بودم.. . ترجيه مي دادم تا خاله و مادرجون هستند هديه ها رو باز كنم .. . سپهر با فاصله ي يك نفر كنارم روي مبل سه نفره نشسته و دستش و رو پشتي مبل انداخته بود.. .بيتا با هيجان گفت باز كن ديگه..نگاهي به بسته ها كردم و دست جلو بردم و پاكتي و برداشتم .. روش برايمان تبريك نوشته شده بود و زيرش نوشته بود قاسمي !عمو با شنيدن اسمش زود گفت : همكارمونه.. و سپهر هم در تاييد سري تكان داد . پاكت را باز كردم .. طبق انتظار مقدار وجه قابل توجه اي بود.. پول و از پاكت خارج كردم و رو ميز گذاشتم و دست به پاكت بعدي بردم..خانواده بابايي !! پاكت و باز كردم.. باز هم پول.. چشمام برقي زد و تراول و روي بقيه پول ها گذاشتم..پاكت بعدي " آقاي سرمدي و باز هم مقداري وجه نقد.. اين را هم روي بقيه پول ها , كنار خودم گذاشتم.. . بعدي جعبه اي مخمل يشمي رنگ بود.. با احتياط جعبه رو باز كردم و كارت داخلش و خوندم : پيوندتان مبارك ! عمه ناهيد..نگاهي به داخل جعبه انداختم .. سكه طلا بود.. خاله و مادرجون مشغول تشكر شدند.. كارت و داخل جعبه گذاشتم و درش و بستم..كادوي بعدي هم جعبه ي تقريبا كوچك و تزيين شده اي بود .. با احتياط جعبه و برداشتم و درش و باز كردم .. با ديدن چيزي كه داخلش بود و نوشته ي كارت چشمانم گشاد شد.. چشمم خطوط را دنبال كرد و بي اختيار بلند خوندم : اميدوارم خوشبخت بشي.. با آرزوي بهترين ها.. نريمان !!كارت را كنار گذاشتم و چشمم به ساعت اهدايي قبلي اش افتاد.. همان ساعتي كه سپهر برايش پس برده بود.. . منظورش از اين كار چه بود.. ؟؟زير چشمي به سپهر نگاه كردم.. . لپش را از داخل به زير دندان گرفته بود و نگاهش بين من و جعبه ي داخل دستم مي گشت.. نگاهم را غافلگير كرد و نامحسوس چشم غره اي به من رفت و گفت : بقيه رو باز كن..جعبه و بستم و كنار بقيه كادو ها گذاشتم.. دستم به طرف بقيه پاكت ها رفت.. دوباره زير چشمي نگاهش كردم.. به من چه ربطي داشت..؟؟؟--------------------------------------------------------------مقتعه امو رو سرم مرتب كردم و رژ كالباسي رنگ ملايمي به لب هام ماليدم.. كمي عقب جلو رفتم و خودم و تو آينه برانداز كردم..همه چيز اوكي بود ! كيفم و رو دوشم انداختم و از اتاق خارج شدم.. . نا سلامتي امروز, اولين روز دانشگاهم بود.. با انرژي از پله ها سرازير شدم و به سپهر و عمو كه پشت ميز نشسته بودند سلام گفتند..عمو با مهرباني جوابم گفت و سپهر در حالي كه زير لب جوابم را مي دادند ؛ با نگاه ريز بينش من و زير نظر گرفت..نگاه از او گرفتم و كنار دست ِ عمو سر ميز نشستم.. . پروين خانم آمد و بطري شير را سر ميز گذاشت و لبخندي به من زد. .عمو با لبخند نگاهم كرد و گفت : كلاست تا چه ساعتيه؟؟فنجان چاي و از لبم فاصله دادم و گفتم : تا نزديك ِ ظهر..-مي دوني كه از اونجا چطور بايد برگردي.. ؟؟براي خودم لقمه اي گرفتم و سري تكان دادم و گفتم : آره.. مسير و بلدم ! نگران نباشيد.. .عمو سري تكان داد و ديگر چيزي نگفت.. .پس از اتمام صبحانه هر كدام بلند شدند و به طرفي رفتند.. .پنير و به روي نان ماليدم و زير چشمي به سپهر كه دورو برم مي پلكيد نگاه كردم.. . چش بود..؟ مگه قرار نبود من را تا دانشگاه برساند.. ؟؟؟ آخرين قلپ از چايم را خوردم و بلند شدم.. . دوباره جلوي آينه دستي به سر و وضعم كشيدم و به طرف جا كفشي رفتم.. . يك لنگه از كتونيم و به پا كردم و مشغول بستن بند ِ لنگه ي ديگر شدم كه شنيدم گفت : حلقه ات كو.. ؟؟همانطور كه خم ايستاده بودم و دستم به بند كفش بود ؛ سر بلند كردم و نگاهش كردم.. . جدي نگاهم مي كرد و منتظر جواب بود.. نگاهم به دست ِ چپم كشيده شد.. . راست مي گفت !! حلقه ام كجا بود.. ؟؟ حتما روي ميز در اتاق جا گذاشته بودم.. . در اين چند روز هنوز به انداختنش عادت نكرده بودم.. .دوباره نگاهش كردم و گفتم : يادم رفت.. . !! فكر كنم تو اتاقه.. .اَبروهاش به هم نزديك شد و با تمسخر پرسيد : فكر كني.. . ؟؟بند و گره زدم و صاف ايستادم.. . مطمئن نبودم اما با اطميناني الكي گفتم :فكر نمي كنم.. مطمئنم !! تو اتاق.. جلوي آينه ! روي ِ ميز !!!!ناخودآگاه نگاهم به دستش كشيده شد.. رينگ ساده ي طلا سفيدمون دستش بود.. .چشم از او گرفتم و به طرف در رفتم كه دوباره صدايش بلند شد : كجــــا؟؟؟؟ برو حلقه ات و بنداز.. !!با قيافه اي زار به طرفش برگشتم و گفتم : يعني اين همه پله رو دوباره برم بالا..؟؟؟نگاهم از روي ساعت ِ آويخته به ديوار سالن گذشت و ناله كردم : داره ديرم ميشه.. . !!!نگاه جدي و خصمانه اش را به من دوخت.. .سپس سري تكان داد و به سمت پله ها رفت.. . نگاه از او گرفتم و از خانه خارج شدم.. . عمو داشت ماشينش را از پاركينگ خارج مي كرد.. . نگاهي به آسمان ابري انداختم.. . عمو تك بوقي زد و دستي برايم تكان دادم.. برايش دستي تكان دادم و قدم زنان تا دم در ورودي رفتم.. . لحظه اي نشد كه در پاركينگ دوباره باز شد و ماشين سپهر خارج شد.. دقيقا جلوي پام ايستاد..ماشين را دور زدم و كنارش نشستم.. به محض حركت دستش را به طرفم گرفت.. متعجب نگاهش كردم و حلقه ام را در كف دستش ديدم.. نيم نگاهي به صورتش انداختم و حلقه را برداشتم و به انگشت انداختم.. . خوشم آمد ! به دستم مي آمد.. .پوزخندش را شنيدم : جلوي اينه نبود خانم ِ مطمئن !!! رو پاتختي بود.. . كنار چراغ خواب !!!بي خيال به طرفش برگشتم و گفتم : عه.. ؟؟ اونجا گذاشته بودم.. ؟؟از گوشه ي چشم نگاهم كرد.. . سر برگرداندم و به رو به رو خيره شدم.. .-يادت باشه ! ا اين به بعد بدون حلقه پاتو از خونه بيرون نمي زاري.. !!!دوباره نگاهم به سمتش چرخيد.. . بي حرف نگاهش كردم..باز ديوانه شده بود ! در دلم پوزخندي زدم " مثلا كه چه بشود.. ؟؟؟ 



roman دليار(38)
roman دليار(38)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman توسكا (12)


roman توسكا (12)

كت شلوار خوش دوخت گلبهي رنگم رو تنم كرده بودم ... شلوارش پاچه گشاد بود كتش هم بلند و تنگ ... مدلي قشنگي داشت به خصوص كه پايين كتش كج دوخته شده بود يعني يه طرفش بلند بود و يه طرفش كوتاه تر آستيناشم سه ربعي بود و تا سر آرنجم مي رسيد ... موهامو بالاي سرم جمع كردم و يه چند تا تيكه از اينور اونرم ول كردم ... آرايشمم ملايم و مليح بود ... مامان در اتاقو باز كرد و اومد تو .... يه بلوز دامن مشكي با گلاي ريز نارنجي تنش بود ... يه چادر رنگي خوش رنگ هم كشيده بود روي سرش با ديدن من اشك توي چشماي جمع شد و گفت:
- الهي فدات بشم ... چه خانوم شدي!
با لبخند گفتم:
- مامان مگه بار اوله براي من خواستگار مي ياد قربونت برم ...
اشك گوشه چشمشو با دسته روسريش پاك كرد و گفت:
- نه ... ولي نمي دونم چرا امشب يه حس عجيب غريب دارم ...
دلشوره گرفتم ... پس مامانم با حس مادرانه اش فهميده بود كه اوضاع يه جوريه ... مامان كه اخماي در هم منو ديد سريع گفت:
- خيره ديگه مامان ... از فكر رفتن تو دلم مي گيره ...
لپشو بوسيدم و گفتم:
- حالا كي گفته من مي خوام برم؟
قبل از اينكه مامان حرفي بزنه صداي زنگ حياط بلند شد ... مامان سريع گفت:
- واي خدا مرگم بده اومدن ... 
خودمم استرش داشتم ولي گفتم:
- خدا نكنه! اين چه حرفيه مامان جونم؟
مامان سريع نگاهي به سر تاپاي من انداخت و گفت:
- قربون اون موهاي خوشگلت برم ... يه چيزي بكش روي سرت ... خوبيت نداره ما كه اينا رو نمي شناسيم ...
ديدم حق با مامانه ... يه شال سفيد برداشتم سريع سرم كردم ... مامان لبخندي زد و رفت استقبال مهموناش ... منم آخرين نگاهو توي آينه به خودم انداختم و رفتم بيرون ... توي حال و مشغول خوش و بش با مامان و بابا بودن ... چه باباي خوش تيپي! خودش چه هلويي شده بود! دوست داشتم همون وسط يكي بزنم فرق سر خودم ... آرشاوير كت شلوار سورمه اي پوشيده بود با پيراهن آبي كمرنگ و كروات سورمه اي ... كفشاشو دم در در آورده بود ... باباش هم كت شلوار كرمي پوشيده بود با پيرهن كرمي و كروات كرم قهوه اي ... باباش دقيقا كپي برابر اصل خودش بود ... با اين تفاوت كه موهاش جو گندمي شده و به جذابيتش افزوده بود ... من محو باباش بودم و آرشاوير هم محو من ... سنگيني نگاشو به راحتي حس مي كردم ... اينقدر نگاش سنگين بود كه نفسو تو سينه ام حبس مي كرد ... باباش متوجه نگام شد برگشت و با لبخندي گشاد گفت:
- به به سلام دختر گلم ...
نگاهش درست مثل نگاه آرشاوير سوزنده بود ... سعي كردم لبخند بزنم:
- سلام خيلي خوش اومدين ...
باباش با تعارف بابا نشست روي مبل و در همون حال گفت:
- باورتون مي شه بار اوله دارم يه بازيگرو از نزديك مي بينم ؟
با اين حرفش همه مون خنديديم ... سعي مي كردم به آرشاوير نگاه نكنم... اونم نگاشو دوخته بود به گلاي فرش ... باباش خيلي خاكي برخورد كرد ... خوشم اومد ... با خودم فكر مي كردم الان بايد كلي اخم و تخمشو تحمل كنم ... ولي از همون لحظه مشغول تعريف از حياط كوچيكمون و محله دنجمون شد ... آرشاوير هم هيچي نمي گفت ... مامان موشكافانه نگاش مي كرد ... ولي از نگاش معلوم بود حسابي خوشش اومده ازش ... يه كم كه گذشت باباش منو مخاطب قرار داد و گفت:
- خب توسكا خانوم گل ... حالا نمي شه يه پارتي بازي بكني و به ما بگي آخر اين فيلمتون چي مي شه؟ بدجوري ما رو گذاشته تو خماري ...
لبخندي زدم و گفتم:
- مزه اش به خماريشه ...
بالاخره آرشاوير هم لبخندي زد و مهربانانه نگام كرد ... باباي آرشاوير هم نگام كرد و با اخمي با مزه گفت:
- داشتيم؟ حالا يه پارتي بازي كوچولو هم نمي شد؟
دوباره همه خنديديم و من سرتقانه ابرو بالا انداختم ... صداي خنده آرشاوير هم بلند شد ... 
وقتي خنده هامون ته كشيد صحبت ها رسمي شد ... آقاي پارسيان درخواستشونو مطرح كرد ... دقيقا همون حرفايي كه آرشاوير به من زده بود ... وقتي حرفاش تموم شد بابا يه كم فكر كرد و گفت:
- در مورد اون قضيه وقتي بايد صحبت كنيم كه دخترم نظر مثبتشو اعلام كنه ...
آقاي پارسيان به من خيره شد و گفت:
- دخترم بهتره شما با پسرم چند كلمه اي حرف بزني ... منم با پدرت يه كم حرف دارم ...
با تعجب نگاش كردم ... با باباي من چه حرف خصوصي داشت؟ آرشاوير ايستاده بود ... بابا هم با نگاهش به من اشاره كرد كه بلند بشم ... چاره اي نبود ... بلند شدم و رفتم توي حياط ... آخراي اسفند بود و هوا هنوز يه كم سرد بود ... ولي به روي خودم نياوردم و رفتم نشستم لب تخت ... آرشاوير هم نشست كنارم و زمزمه وار گفت:
- خوبي؟
- ممنون ... بابات با بابام چي كار داشت؟
لبخندي زد و گفت:
- شايد يه بهونه تراشيد كه من و تو راحت با هم حرف بزنيم ...
پيش خودم گفتم شايد! سرشو به صورتم نزديك كرد و گفت:
- چقدر ناز شدي ... چقدر اين رنگ بهت مي ياد ...
- ممنون ...
- به سليقه خودم آفرين مي گم ...
نفس عميقي كشيدم و حرفي نزدم ... ولي حرفاش خيلي بهم لذت مي داد ... خيلي ها ازم تعريف مي كردن اما تعريفاي آرشاوير انگار برام يه چيز ديگه بود ... خواست دستمو بگيره كه دستمو كشيدم عقب ... نفس عميقي كشيد و گفت:
- حق با باباست ... چه حياط با صفايي دارين ...
- ممنون ...
خنديد و گفت:
- جز ممنون چيز ديگه اي نمي توني بگي؟
- چي بگم آخه؟
- چيزي نمي خواي بپرسي از من؟ يعني اومدم خواستگاريت ....
- مامانت ناراحت نمي شه كه بدون حضور اون اومدي خواستگاري؟
- ديشب با مامان و آرشين صحبت كردم ... خيلي هم خوشحال شدن ... ولي ازم قول گرفتن همه مراسمامون باشه واسه وقتي كه اونا بر مي گردن ...
- چه خوش خيال!
- توسكا ... خوشت مي ياد دل منو بلرزوني؟ چرا دوست داري اذيتم كني؟
واقعا چرا دوست داشتم اذيتش كنم؟ بي اختيار خنده ام گرفت ... اونم لبخندي زد و گفت:
- به اين نتيجه رسيدم كه بر خلاف ظاهر آرومت خيلي شيطوني ...
- باريكلا ... بالاخره يه چيزايي در مورد من فهميدي ...
- بقيه اشو هم مي فهمم ...
- و كم كم نظرت در موردم عوض مي شه ...
- برعكس ... بيشتر ازت خوشم مي ياد ... مثلا همين شيطنتت ... اصلا دوست نداشتم همسر آينده ام آروم باشه ... يا مغرور بودنت ... باور كن غرورت بيشتر منو شيفته ات كرده ...
پوست لبمو جويدم ... گفت:
- مي خواي بازم ادامه بدم؟ همين كه پدرت خيلي برات اهميت داره ... اين كه از موقعيتت سو اتفاده نمي كني آروم مي ياي آروم مي ري ... اينكه مي دونم چه پيشنهادايي بهت مي شه ولي زير بارش نمي ري ... همه و همه باعث شده توي تصميمم مصمم تر بشم ...
حرفاش داشت توي دلم مي نشست و آرومم مي كرد كه يه دفعه صداي زنگ بلند شد ... يعني كي بود؟!!!! از جا پريدم ... آرشاوير هم پا شد و گفت:
- مهمون دارين؟
با نگراني گفتم:
- نمي دونم ... من كه از اوضاع اين خونه ديگه خبر ندارم ... 
رفتم سمت در ... در با تيكي باز شد ... احتمالا مامان از داخل در رو باز كرده بود ... در كه كامل باز شد چشمم افتاد به عمو و زن عمو و سام .... واي خداي من!!!! همينو كم داشتم فقط !

__________________همونجا خشكم زده بود ... برگشتم ديدم آرشاوير هم سر جاش ايستاده و زل زده به سام ... زن عمو با پوزخند گفت:

- سلام توسكا جون ... انگار مزاحم شديم ...
و با همون پوزخند سري تكون داد ... سام خيره خيره داشت آرشاوير رو نگاه مي كرد ... عمو هم نگاهش بين من و آرشاوير در نوسان بود ... در خونه باز شد و بابا و مامان اومدن بيرون ... از نگاه آشفته مامان مي فهميدم كه چه حالي داره ... بابا هم نگران بود ... مامان گفت:
- سلام جلال خان .. سلام مهين جون ... بفرماييد تو ... سام پسرم ...
بابا كه ديد اونا هر سه خشك شدن من و آرشاوير هم حسابي معذبيم رفت سمت عمو تند تند يه چيزايي بهش گفت كه نگاه عمو رنگ ديگه اي گرفت و گفت:
- پس ما بد موقع مزاحم شديم داداش ... فكر كرديم تنهايين گفتيم يه سر بيايم ... 
زن عمو هم كه حرفاي بابا رو شنيده بود گفت:
- از همون اول پيدا بود توسكا دنبال از ما بهترونه ...
سام غريد:
- مامان!!!
زن عمو با غيض گفت:
- خب مگه بيراه مي گم؟
بابا براي اينكه قائله رو ختم كنه گفت:
- بفرماييد بريم تو ... اينجا درست نيست حرف بزنيم ...
سام با صدايي گرفته گفت:
- نه عمو ... بهتره ما ... يه روز ديگه خدمت برسيم ...
راه افتاد كه بره بيرون ... زن عمو داشت با نگاش آرشاويرو مي خورد ... مي دونم كه چشماش داشت در مي يومد ... دلم خنك شد ... بهتر كه الان اومدن ...عمو هم پچ پچي در گوش بابا كرد كه بابا سري تكون داد و گفت:
- باشه داداش ... قدمتون رو جفت چشمم ...
عمو رو به آرشاوير گفت:
- ببخشيد آقا ... با اجازه ...
آرشاوير در حالي كه هنوز داشت مرموذانه به سام كه سرش رو زير انداخته و منتظر پدر مادرش بود نگاه مي كرد گفت:
- خواهش مي كنم ...
زن عمو با غيض رو به مامان گفت:
- از تو انتظار نداشتم ريحانه ... 
مامان چشماش گرد شد ولي قبل از اينكه بتونه چيزي بگه زن عمو و عمو از خونه رفته بودن بيرون ... سام هم راه افتاد بره بيرون كه وسط راه انگار پشيمون شد ... برگشت سمت من و جلوم ايستاد ... زل زد توي چشمام و با چشماي غمگينش آتيش به دلم كشيد ... بعد از چند لحظه سكوت گفت:
- از همين مي ترسيدم ...
نوبت من بود كه چشمام مثل چشماي مامان گرد بشه ... سام آب دهنشو با بغضي كه توي گلوش بود انگار قورت داد و اينبار رو به آرشاوير گفت:
- از ديدنتون خوشحال شدم آقاي ...
حرفشو ادامه نداد با سرعت سرشو تكون داد و از خونه پريد بيرون ... اين چش شد يهو؟ وقتي در بسته شد مامان سريع رو به آرشاوير گفت:
- ببخش پسرم ... بفرماييد ... راحت باشين ... الان براتون ميوه مي يارم ...
بعدم با سرعت رفت توي خونه ... بابا هم آه كشيد ... موشكافانه آرشاوير رو برانداز كرد و گفت:
- راحت باش پسرم ...
و به دنبال مامان رفت تو ... هنوز سر جام ايستاده بودم و به در بسته خيره شده بودم ... نمي دونم چقدر گذشت كه آرشاوير ... صدام زد:
- توسكا ...
نگاه از در گرفتم و چرخيدم ... درست پشت سرم ايستاده بود ... با ابروهاي در هم گره شده ... اخمش خيلي ترسناك بود گفت:
- اينا كي بودن ؟
اينقدر صداش جدي و پر تحكم بود كه مجبور به توضيح شدم:
- عموم و زن عموم ...
- اون پسره رو مي گم ...
چقدر دوست داشتم بگم به تو ربطي نداره ... ولي نمي شد ... گفتم:
- پسر عموم ...
- دوستت داره؟!
جلل خالق! چرا اين اينجوري شد يهو؟ چشونه اينا؟ با خنده اي زوركي گفتم:
- شايد ... من خبر ندارم ...
- يعني مي خواي بگي تا حالا چيزي بهت نگفته؟
نشستم لب تخت ... ديگه انرژي براي ايستادن نداشتم ... گفتم:
- نخير ...
- ولي من مي دونم دوستت داره ...
ايستاده بود بالاي سرم و نگاش هنوزم ترسناك بود ... گفتم:
- حالا چت شد يهو؟ دوست داره كه داشته باشه ... به خودش مربوطه ...
- به منم مربوطه ...
از صداي بلندش جا خوردم و گفتم:
- يعني چي؟! شما هنوز كاره اي نيستي تو زندگي من ...
- مي شم توسكا ... فهميدي؟
بايد ناراحت مي شدم ولي نمي دونم چرا نشدم ... تازه خوشمم اومد ... سعي كردم لبخندمو پنهان كنم و گفتم:
- زيادي اميدواري ...
- نه ... تو نمي توني به من جواب منفي بدي ... نمي ذارم ... دست از سرت بر نمي دارم ...
- تو چرا اينقدر به من گير دادي؟
نشست كنارم ... خواست پيپشو روشن كنه كه گفتم:
- بابام از دود خوشش نمي ياد ... كاري نكن كه بندازتت بيرون ...
پيپو برگردوند سر جاش و گفت:
- احترام پدر زن واجبه ...
از واژه زن يه جوري شدم و گفتم:
- فكر كنم ديگه حرفي براي گفتن نداشته باشيم ... منم سردم شده ... مي خوام برم داخل ...
خواستم برم سمت در كه از پشت دستمو گرفت ... ايستادم ... جاي دستش روي دستم مور مور مي شد ... از پشت نزديكم شد و سنگيني چيزي روي شونه ام حواسمو جمع كرد ... كتشو انداخته بود سر شونه ام ... چه گرماي آرام بخشي داشت ... در گوشم زمزمه وار گفت:
- تو نمي توني منو باور كني ... ولي يه روزي مي فهمي كه هيچ كس تو اين دنيا نمي تونه قد من ...
نفس داغش كه به گوشم مي خورد حالمو عوض مي كرد ... سريع پريدم وسط حرفش و گفتم:
- از حرفاي اينجوري خوشم نمي ياد ...
نزديك تر شد و گفت:
- بايد خوشت بياد ... من نمي تونم احساسمو مخفي كنم ...
خواستم حرفو عوض كنم ... دستمو از توي دستش در آوردم برگشتم و چشم تو چشمش گفتم:
- باباي خوش تيپي داري!
اخم دوباره بين ابروهاشو خط انداخت و گفت:
- خوش تيپه كه باشه ... مبارك مامانم باشه ...
با اخم گفتم:
- وا! مگه من مي گم مبارك من باشه ...
سريع لبخند جاي اخمشو گرفت و گفت:
- شوخي كردم عزيزم ... ممنون نظر لطفته ....
يه كم مشكوك مي زد ... آهي كشيدم و گفتم:
- بهتره بريم داخل ...
به كت روي شونه ام اشاره كردم و گفتم:
- شما هم سردت مي شه ...
roman توسكا (12)
roman توسكا (12)
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

Magic Smileys


Magic Smileys

 

Pages: 1 2 3 

 

 

Magic Smileys
Magic Smileys
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

Milk bottle


Milk bottle

Milk bottle smiley 054 Milk bottle smiley 053 Milk bottle smiley 052 Milk bottle smiley 051 Milk bottle smiley 050 Milk bottle smiley 049 Milk bottle smiley 048 Milk bottle smiley 047 Milk bottle smiley 046 Milk bottle smiley 045 Milk bottle smiley 044 Milk bottle smiley 043 Milk bottle smiley 042 Milk bottle smiley 041 Milk bottle smiley 040 Milk bottle smiley 039 Milk bottle smiley 038 Milk bottle smiley 037 Milk bottle smiley 036 Milk bottle smiley 035 Milk bottle smiley 034 Milk bottle smiley 033 Milk bottle smiley 032 Milk bottle smiley 031 Milk bottle smiley 030 Milk bottle smiley 029 Milk bottle smiley 028 Milk bottle smiley 027 Milk bottle smiley 026 Milk bottle smiley 025 Milk bottle smiley 024 Milk bottle smiley 023 Milk bottle smiley 022 Milk bottle smiley 021Milk bottle smiley 020 Milk bottle smiley 019 Milk bottle smiley 018 Milk bottle smiley 017 Milk bottle smiley 016 Milk bottle smiley 015 Milk bottle smiley 014 Milk bottle smiley 013 Milk bottle smiley 012 Milk bottle smiley 011 Milk bottle smiley 010 Milk bottle smiley 009 Milk bottle smiley 008 Milk bottle smiley 007 Milk bottle smiley 006 Milk bottle smiley 005 Milk bottle smiley 004 Milk bottle smiley 003 Milk bottle smiley 002 Milk bottle smiley 001

Milk bottle
Milk bottle
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

Mashimaro


Mashimaro

Mashimaro smiley 049 Mashimaro smiley 048 Mashimaro smiley 047 Mashimaro smiley 046 Mashimaro smiley 045 Mashimaro smiley 044 Mashimaro smiley 043 Mashimaro smiley 042 Mashimaro smiley 041 Mashimaro smiley 040 Mashimaro smiley 039 Mashimaro smiley 038 Mashimaro smiley 037 Mashimaro smiley 036 Mashimaro smiley 035 Mashimaro smiley 034 Mashimaro smiley 033 Mashimaro smiley 032 Mashimaro smiley 031 Mashimaro smiley 030 Mashimaro smiley 029 Mashimaro smiley 028 Mashimaro smiley 027 Mashimaro smiley 026 Mashimaro smiley 025 Mashimaro smiley 024 Mashimaro smiley 023 Mashimaro smiley 022 Mashimaro smiley 021 Mashimaro smiley 020 Mashimaro smiley 019 Mashimaro smiley 018 Mashimaro smiley 017 Mashimaro smiley 016 Mashimaro smiley 015 Mashimaro smiley 014 Mashimaro smiley 013 Mashimaro smiley 012 Mashimaro smiley 011 Mashimaro smiley 010 Mashimaro smiley 009 Mashimaro smiley 008 Mashimaro smiley 007 Mashimaro smiley 006 Mashimaro smiley 005 Mashimaro smiley 004 Mashimaro smiley 003 Mashimaro smiley 002 Mashimaro smiley 001

Mashimaro
Mashimaro
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman سلام


roman سلام

سلام بچه ها.

من دوباره اومدم

دلم خيلي براتون تنگ شده بود ميدونين كه اين مدت نتم قطع شده بود !!!!!!

عوضش از فردا پست ها رو تپل ميذارم اما از فردا

چون من فردا سه تا امتحان دارم ديگه شرمنده

راستي درجواب سحر خانوم هم بايد بگم كه من تقصيري نداشتم كه نتم قطع شده بود



roman سلام
roman سلام
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

Little girl


Little girl

Little girl smiley 020 Little girl smiley 019 Little girl smiley 018 Little girl smiley 017 Little girl smiley 016 Little girl smiley 015 Little girl smiley 014 Little girl smiley 013 Little girl smiley 012 Little girl smiley 011 Little girl smiley 010 Little girl smiley 009 Little girl smiley 008 Little girl smiley 007 Little girl smiley 006 Little girl smiley 005 Little girl smiley 004 Little girl smiley 003 Little girl smiley 002 Little girl smiley 001

Little girl
Little girl
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

رمان دلسپردگان


رمان دلسپردگان

 
هم با بهانه هاي الكي و ايرادهاي بيخود ،با كوتاه آمدن و كتك خوردن من تمام مي شد .اصلا اگر هفته اي يك بار كتكم نمي زد ،انگار چيزي را گم كرده بودم .از همه چيز بدتر تظاهر من به سعادت و خوشبختي در مقابل هر دو خانواده بود .خانواده ي فرهاد مرا خيلي دوست داشتند و من در جواب آنها كه از ضعيفي ولاغري من سؤال مي كردند ،واقعا حرفي براي گفتن نداشتم . از همه نگرانتر مادرم بود ،ولي چون در من تمايلي براي پاسخگويي نمي ديد ،اصرار نمي كرد . من كم كم به انساني گو شه گير و منزوي كه هر روز دلمرده تر و دلشكسته تر مي شد تبديل شدم و اين حالت زماني شدت يافت كه فرهاد حتي ارتباط تلفني را هم قدغن كرد .نه كسي حق داشت زنگ بزند و نه من حق هيچ ارتباطي با آنها داشتم . او عقيده داشت كه خانواده ام به من خط مي دهند و علت اصلي اختلاف بينمان را خانواده ي من مي دانست و در جواب فقط خرابي تلفن را بهانه مي كرد. سفرها و به اصطلاح مأموريتهايش هم بقدري زياد شده بودند كه گاه چند هفته خانه نبود .در طول ماه صحبت ما بندرت از چند بار سلام و خداحافظي بيشتر مي شد .فرهاد واقعا يك حيوان كامل شده بود و در اين ميان حسرت ديدار با كسي كه حرفهاي مرا درك كند و بنشيند و به آنها گوش بدهد ديوانه ام مي كرد. حتي با دردل با اقدس خانم هم راضي بودم ولي از صحبت هاي خانم كياني متوجه شدم آنها را براي هميشه به منزل آقاي كياني فرستاده است .من واقعا به آخر خط رسيده بودم . حتي شبها هم يكي در ميان خوابم مي برد ،آن هم چه خوابي !آخ كه چقدر دلم مي خواست امين را پيدا مي كردم وتا جايي كه مي توانستم برايش درد دل مي كردم .ياد آن روزهايي كه نيمه شب توي تراس با هم صحبت مي كرديم تنها انگيزه من براي نفس كشيدن بود ،ولي اين بار هم خدا مرا فراموش نكرده بود*******. يك روز مثل تمام روزهاي ديگر مشغول خواندن كتابي تكراري بودم كه زنگ در به صدا آمد .وقتي آيفون را برداشتم و صداي امين در آن پيچيد از خوشحالي نزديك بود پرواز كنم. به طرف در سالن دويدم و متوجه شدم كه فرهاد باز هم در را قفل كرده است .همان جا ايستادم .نمي دانستم چه كنم .ناگهان نمي دانم از شدت عصبانيت بود يا از شوق ديدن يك همزبان كه فكري به مغزم رسيد .صندلي را آوردم وشيشه را شكستم و خارج شدم .وقتي در را باز كردم با ديدن چهره امين ديگر نتوانستم طاقت بياورم .خودم را در آغوشش انداختم و تا توانستم كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٠٢ گريه كردم . امين كه از كار من تعجب كرده بود گفت: چته دختر ؟ چرا گريه مي كني ؟ حالت خوب نيست ؟ خوب نبودم ،ولي حالا از همه آدمهاي دنيا بهترم. اميدوارم. بيا بريم تو. بريم. وقتي كنار در سالن رسيديم امين با حيرت پرسيد: چرا اين شيشه به اين روز افتاده ؟ چيزي نيست ،فقط مواظب باش توي پات نره. مواظبم. به طرف پذيرايي رفت و من با سيني چاي برگشتم و كنارش نشستم .مدت كوتاهي در سكوت گذشت و من فقط نگاهش كردم . احساس كردم در اين مدتي كه نديدمش شكسته تر شده است . بالاخره خودش سر صحبت را باز كرد: نگفتي چرا شيشه شكسته ؟ مهم نيست ،فكرشو نكن .در قفل بود .كليد هم نداشتم ،مجبور شدم شيشه را بشكنم. براي چي در رو قفل كرده بودي ؟ من نكردم ،فرهاد كرده ،كليد رو هم ازم گرفته. آخه چرا ؟ جريانش مفصله .نمي خوام ناراحتت كنم .بعد از عهدي هم كه اومدي اينجا دوست ندارم عذابت بدم .خوب بگذريم .خودت خوبي ؟ بقيه چطورن؟ حالشون خوبه ؟ چه خوبي ؟ همه شون دارن از غصه تو دق مي كنن .تو هم كه نه يه سري مي زني ،نه زنگ مي زني ،تلفنتون هم كه جواب نمي كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٠٣ ده . وقتي هم ميان سر بزنن،قيافه تو رو كه داري روز به روز آب مي شي ، مي بينن و پشيمون مي شن .مامان كه كارش شده گريه ، با با هم شبها دير مياد خونه . ازش مي پرسيم كجا بودي ،مي گه خونه دوستام .مي دونم دروغ مي گه .چند بار ديدمش از شركت كه مياد بيرون مي ره توي پارك مي شينه .خلاصه ديگه همه رو داري ديوونه مي كني .اين شد كه گفتم امروز بيام و يه خبري ازت بگيرم. باور كن من از همه تون بدترم .فكر وخيال و غصه من رو هم ديوونه كرده .اگه چيزي نمي گم براي اينه كه نمي خوام ناراحتتون كنم .شما اين طوري بجز غصه خوردن هيچ كار ديگه اي ازتون بر نمياد. چرا برنمياد ؟ نازي ،مشكل تو مشكل همه ماست .تو بگو ما حتماً كمكت مي كنيم. آخه شما كه نمي دونين .من اگه ححرفي بزنم زندگيم خرابتر مي شه .اگه فرهاد بفهمه كه شما ها چيزي مي دونين روزگارمو سياه مي كنه .اينه كه مجبورم بسوزم وبسازم. آخه به چه قيمتي نازنين ؟ به قيمت از دست ندادن زندگيم. تو به اين مي گي زندگي ؟ من مجبورم. از همون روزي كه زنگ زدي و به بابا گفتي كه ديگه نمي خواي بياي شركت ،حدس زدم با فرهاد مشكلي پيدا كردي و اون خواسته كارت رو ول كني. اي كاش كه هيچ وقت قبول نمي كردم ،چون اون آغاز تموم بدبختيام بود. تعريف كن ببينم ،تو كه داري منو ديوونه مي كني. بد بختي اصلي من درست از همون روز شروع شد .بعدش هم منو از رفتن سر خاك سعيد و ارتباط با خانواده خرسندي محروم كرد .يك روز ديگه هم حكم كرد كه ديگه حق ندارم از خونه خارج بشم وحبسم كرد توي اين چهار ديواري و از فرداي همون روز بود كه درها رو قفل كرد .يواش يواش تلفن رو هم ازم گرفت .گفت حق زنگ زدن به هيچ كس رو ندارم و تمام گوشيها كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٠٤ رو جمع كرد. توي تموم اين مشاجره ها من فقط سكوت كردم و هيچ نگفتم ،اما اون از سكوت من سوء استفاده كرد .انگار مدتي كه خاموشي منو مي ديد ، وحشي تر مي شد و تازه اون موقع بود كه با مشت و لگد به جونم مي افتاد و من رو به در وديوار مي كوبيد .وقتي خسته مي شد دست مي كشيد و يه گوشه مي نشست و كار من شده بود پناه بردن به دستشويي و اتاق خوابم .آشتي كردن هاشم الكي و موقتي بودن و دوباره همه چيز از نو شروع مي شد. در تمام طول صحبتم سرم پايين بود وخجالت مي كشيدم به چهره امين نگاه كنم .وقتي حرفهايم تمام شدند و سرم را بلند كردم ،ديدم چشمهايش از تعجب و حيرت گرد شده اند .با همان حال پرسيد: من اصلاً باور نمي كنم .آخه چرا؟ هدفش از اين كارها چيه ؟ نمي دونم .خودش كه شدت علاقه رو بهونه مي كنه. و تو تموم اين مدت فقط سكوت كرده بودي ؟ اينها تازه بعضي از كارهاشه. جالبه .داماد به اين هنرمندي داشتيم و نمي دونستم. وقتي دستش به جاي ديگه اي نمي رسيد ، شروع مي كرد به ايراد گرفتن از سر و وضع و لباس پوشيدن و دكور خونه ... چند بار سعي كردم با پدرش صحبت كنم ،ولي صلاح ديدم لا اقل رابطه پدر وفرزنديشون خراب نشه. بالاخره يكي بايد حال اين آقا رو جا بياره يا نه ؟اصلا خودم بايد باهاش حرف بزنم. نه ،نه ،خواهش مي كنم نه .خودم درستش مي كنم .اون اصلا آدم نرمالي نيست .اگه چيزي به تو بگه و بي احترامي كنه ،من هيچ وقت خودم رو نمي بخشم. تو اگه مي خواستي و مي تونستي درستش كني ،الان كار به اينجاها نكشيده بود .به فكر من هم نمي خواد باشي. امين خواهش مي كنم به بقيه چيزي نگو .هيچ چيز .من تنهايي اين غم رو تحمل مي كنم كافيه .نمي خوام اونا هم غصه من رو بخورن. كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٠٥ اگه تو مي خواي من حرفي ندارم ، ولي مي دوني اگه بابا بدونه داره چه بلايي سر نازنينش ،سر يكي يكدونه اش مياد،دمار از روزگارش در مياره. مي دونم .همه چيز رو مي دونم ،ولي حالا نبايد چيزي بفهمن. بعد بلند شد و به طرف در سالن حركت كرد. كجا مي ري ؟ مي رم تا نيومده يكي رو بيارم اين شيشه رو عوض كنه .اين شازده خودش نزده مي رقصه .واي به حال اين كه سوژه هم داشته باشه. زود برگرد. الان ميام. بلند شدم و خرده شيشه ها را جمع كردم .شيشه بر هم آمد و شيشه را عوض كرد و من از پشت در بسته با امين خداحافظي كردم و باز هم از او قول گرفتم كه موضوع را به كسي نگويد .روي قول او خيلي حساب مي كردم. نزديكيهاي ظهر بود كه فرهاد سر رسيد .چون با هم قهر بوديم ، از جايم هيچ حركتي نكردم .طبق معمول در آشپزخانه سرم را گرم كرده بودم كه آمد .با همان چهره وحشتناك و صداي اسفناكش كه برايم عادي شده بود ،دوباره شروع كرد ،اما اين بار حرفهايش برايم تازگي داشتند .مثل هميشه اول يكسري فحش وناسزا داد .من بي اعتنايي كردم واين بيشتر عصبانيش مي كرد .بعد به طرفم آمد وگفت: امروز كي اينجا بود ؟ به تو هيچ ربطي نداره. از كي تا حالا زبون در آوردي ؟ جواب من رو بده .امروز كي اينجا بود ؟ گفتم كه به تو مربوط نيست. نازنين تو روي من وانستا ،بگو. كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٠٦ از بس كوتاه اومده ام روزگارم اين طور سياه شده .اگه همون موقع كه زدي توي گوشم جلوت ايستاده بودم ،امروز برام شاخ و شونه نمي كشيدي. تا اون روي سگم بالا نيومده بگو كي اينجا بود ؟ مگه تو روي بدتر از اين هم داري ؟تو خودت يه پا سگي بدبخت. بدبخت همه كسته .امروز كي اومده بود اينجا؟ نمي گم. شير آب باز بود و ظرفشويي پر از آب شده بود .ناگهان فرهاد موهايم را از عقب گزفت و سرم را داخل آب فروبرد وچند لحظه نگه داشت و در آورد و بعد توي صورتم زد وگفت: امروز كي اينجا بود ؟ من هر بار از جواب طفره مي رفتم .مي خواستم حتي براي يك بار هم كه شده جلويش مقاومت كنم .او چندين بار ديگر اين كار را تكرار كرد و هر بار بيشتر سرم را داخل آب نگه مي داشت .آخرين بار احساس كردم واقعا دارم خفه مي شوم .ولي وقتي مقاومت مرا ديد خسته شد و همان طور كه موهايم در چنگش بود ،كشان كشان مرا به هال آورد و پرت كرد،طوري كه سرم بشدت به پايه مبل برخورد كرد و تازه آن موقع بود كه شروع كرد به كتك زدن با مشت ولگد .چنان با لگد به پهلويم مي زد كه چند بار رنگم سفيد شد و نفسم بند آمد .وقتي چند بار سرم را بشدت به زمين كوبيد ،احساس كردم دارم از حال مي روم .ديگر نتوانستم طاقت بياورم و گفتم: خيلي خوب مي گم ،صبر كن الان مي گم. مقابلم زانو زد و گفت: زود باش بگو ،زود باش. امين ،امروز امين اينجا بود .اومده بود بهم سر بزنه .فقط همين. در رو چطوري باز كردي ؟ كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٠٧ شيشه رو شكوندم. شيشه كه سالمه. شيشه بر اومد عوضش كرد. از خونه رفتي بيرون؟ نه امين رفت و شيشه رو عوض كرد. امين ،اصلا براي چي اومده بود ؟ گفتم كه اومده بود بهم سر بزنه. سر بزنه يا بهت خط بده و پرت كنه ؟ خجالت بكش فرهاد .اونا حتي روحشون هم از رفتار تو با من خبر نداره .چرا اين قدر تهمت مي زني ؟ مگه دروغ مي گم ؟ مي دونستم ،از اول هم مي دونستم تو با هاشون رابطه داري ؟ چه رابطه اي ؟پام رو كه از خونه شون بريدي .حق تلفن زدن هم كه ندارم ،آخه ديگه چي مي گي ؟ تو نمي ري ،اونا ميان ،اصلا چه لزومي داره امين امروز بلند شه بياد خونه من ؟ با اجازه كي ؟ اون برادر منه ،من كه نمي تونم بهش بگم نياد. تو نمي گي ،نگو .خودم مي گم . ديگه امين حق نداره بياد اينجا .اگه يك بار ديگه توي اين خونه ببينمش حالش رو مي گيرم. فرهاد ، اون برادر منه. تو هم زن مني .اينجا هم خونه منه .نمي خوام بياد اينجا .اونا فقط زندگيمو به هم مي ريزن. خيلي وقيحي فرهاذ ،خيلي .حالم ازت به هم مي خوره. به درك .همين كه گفتم . تو فكر كردي من هالو ام و نمي فهمم از صبح تا شب توي اين خونه چه غلطي مي كني؟ و بعد از پله ها بالا رفت و من ماندم و كوهي از درد******. چند روز گذشت و ما همچنان قهر بوديم .اصلاً تحمل ديدن قيافه اش را نداشتم .سه شنبه عصر بود .نشسته بودم وگلدوزي مي كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٠٨ كردم .گلدوزي سرگرمي زمان دبيرستانم بود .فرهاد با يك سبد بزرگ گل آمد .مي خنديد .وقتي مرا بي اعتنا ديد ،به طرفم آمد و سلام كرد .خيلي سرد جوابش را دادم ،ولي تكان نخوردم .فكر كردم دوباره آمده است تا يك سري مزخرفات تحويلم بدهد و آشتي كنيم ،ولي ظاهراً اشتباه مي كردم .كنارم نشست و گفت: بلند شو لباساتو عوض كن بريم. كجا ؟ خونه فريماه. چه خبره ؟ مگه يادت رفته ؟ فريماه امروز از بيمارستان مرخص شده. مگه رفته بود بيمارستان ؟ واقعاً كه خيلي پرتي !امروز فريماه و پسرش از بيمارستان مرخص شدن. در حالي كه واقعاً از ته دل خوشحال شده بودم ،با خونسردي گفت: خوب به سلامتي. به سلامتي يعني چي ؟ بلند شو بريم. من نميام ،تنها برو. نفهميدم .براي چي ؟ من با اين شكل و قيافه اي كه برام درست كردي بيام اونجا كه چي بشه ؟جواب بقيه رو چي بدم ؟ تو برو از قول من هم تبريك بگو. نگران صورتت نباش ،مي گم از پله ها خوردي زمين .من گفتم امشب با هم مي ريم. بخدا كه خيلي رو داري. به جايي اين حرفها بلند شو برو حاضر شو. كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٠٩ گوش كن ،اگر هم ميام فقط به خاطر خود فريماهه نه به خاطر تو .فهميدي ؟ مهم نيست .تو بيا، حالا به خاطر هر كي مي خواي بيا. با اين كه راضي نبودم ، ولي چون مدت زيادي بود از خانه بيرون نرفته بودم ،قبول كردم. همان طور كه انتظار داشتم در بدو ورود ،همه وقتي صورتم را ديدند، تعجب كردند و من وفرهاد همان داستان پله ها را تعريف كرديم . در اين ميان ، اقدس خانم بود كه اصلا حرفم را باور نكرد و فهميد كه شاهكار فرهاد بوده است .براي اين كه از ديد ديگران پنهان بمانم ،به اتاق فريماه رفتم وتا آخر شب همان جا ماندم .پسر شيرين و با نمكي داشت .از همان لحظه اول احساس كردم دوستش دارم .قرار شده بود اسمش را ارسلان بگذارند .شب واقعاً خوبي را كنار آنها گذراندم .هر چند كوتاه بود ،ولي خيلي در روحيه ام تأثير گذاشت .آخر شب هم وقتي تمام مهمانها رفتند ،فرهاد وارد اتاق شد ،كنار فريماه نشست وپسرش را بغل كرد و هديه اش را لاي پتو گذاشت و در جواب تشكر فريماه گفت: قابلي نداره ،مگه اين كوچولو چند تا دايي داره ؟ تو دعا كن خدا يه دختر بهم بده اون وقت پسر تو مي شه داماد خودم. باشه قبول ،پسر ما مال دختر شما. خداحافظي كرديم و براي آخرين بار صورت كودكش را بوسيدم .به طرف خانه حركت كرديم .روحيه هر دوي ما تغيير كرده بود ،ولي همچنان سكوت كرده بوديم .غرق در افكار خودم بودم .نمي دانم فرهاد به چه فكر مي كرد ،اما خودم به يك بچه فكر مي كردم .وجود يك بچه مي توانست زندگي را خيلي تغيير بدهد و ممكن بود اخلاق فرهاد را عوض كند .او را دوباره به زندگي علاقه مند كند يا حداقل مرا از تنهايي در بياورد. توي چه فكري هستي ؟ بقدري شكستن سكوتش بدون مقدمه بود كه بي اراده و ناگهاني جواب دادم: بچه. فرهاد خنديد وگفت: بچه ؟ كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٠ تازه به خود آمدم .نفس عميقي كشيدم و گفتم: آره بچه .مگه فكر بديه ؟ نه اصلاً ،ولي حالا چرا ؟ ديره ؟ به نظر من زوده. چون حالا بهش احتياج دارم. راستش رو بخواي خودم هم بهش فكر كرده ام .اگه يه بچه باشه ،تو از تنهايي در مياي. زير لب گفتم: .» البته اگه اون رو هم ازم نگيري « چي گفتي ؟ هيچي ،با خودم بودم. آره ،مي گفتم اگه يه بچه.... و من ديگر به حرفهايش گوش نكردم. فصل پانزدهم سومين سالگرد ازدواجمان هم نزديك شد .باورم نمي شد زمان به اين سرعت سپري شود. فرهاد مثل هر سال در تدارك مهماني بود ،اين بار من اصلاً در كارهايش دخالت نمي كردم و از هيچ يك از برنامه ريزيهايش مطلع نبودم .او مي خواست من را مثل عروسك خيمه شب بازي جلوي چشم همه آراسته و به نمايش بگذارد . يك روز موقع صبحانه گفت: نازي ،لباست رو خريده ام .برو بپوش ببين اندازه ات هست يا نه. باشه مي پوشم. كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل A . C o m ٣١١ همه كارها رو انجام داده ام ،ديگه كاري نمونده. همان طوري كه فرهاد صحبت مي كرد .يك لحظه احساس كردم حالم دارد به هم مي خورد .اول سعي كردم توجه نكنم .ولي موضوع خيلي جدي بود .نا گهان حالت تهوع عجيبي به من دست داد .بسرعت به طرف در دستشويي دويدم .فرهاد هم پشت سرم بلافاصله بلند شد و كنار در دستشويي ايستاد .بقدري حالم بد شده بود كه احساس كردم الان دل و روده ام بالا مي آيد .كمي صبر كردم ووقتي حالم بهتر شد ،صورتم را شستم و از توي آينه ،فرهاد را كنار در ديدم .لبخندي زد و گفت: مباركه نازي ،امسال توي مهموني بايد اين خبر رو به همه بديم. لبخند تلخي زدم و گفتم: ممنون. حالت چطوره ؟ مي خوام بخوابم. آره بايد خوب استراحت كني .نگران چيزي نباش. نيستم. به طرف اتاق رفتم و روي تخت دراز كشيدم .فرهاد كه آماده رفتن مي شد گفت: فردا بريم آزمايشگاه .مي خوام مطمئن بشم. تو چقدر هولي ؟ هول نيستم ،خوشحالم. منم خوشحالم. از چي ؟ از خوشحالي تو. ببينم ،چيزي نمي خواي برات بگيرم ؟ چيزي هوس نكردي ؟ كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٢ وقتي مي گم هولي براي همينه .نه چيزي نمي خوام ،برو به سلامت. تو هم برو خوب استراحت كن ،من زود برمي گردم. احساس خوشايندي نداشتم .هيچ يك از علائم بارداري را در خودم مشاهده نمي كردم جز همان حالت تهوع كه فكر مي كنم از خستگي بود ،ولي به هر حال اميدوار بودم همه چيز به خوبي تمام شود. صبح روز بعد همراه فرهاد به آزمايشگاه رفتم .قرار شد چند روز بعد جواب را بدهند .از او خواستم تا قضيه كاملاً مشخص نشده است ،به كسي چيزي نگويد .براي اولين بار بود كه حرفم را پذيرفت .خودم هم به هيچ كس حتي مادر حرفي نزدم .بعد متوجه شدم كه فرهاد از دكتر فريماه وقت گرفته و قرار شده جواب آزمايش را به او نشان بدهيم. دل توي دلم بند نبود .نمي دانم چرا به بعد منفي ماجرا نگاه مي كردم .ترس تمام وجودم را گرفته بود .و وقتي مقابل دكتر نشستم ،صداي ضربان قلبم را مي شنيدم. بفرمائين دخترم. سلام. سلام عزيزم ،حالت چطوره ؟ ممنون. شما بايد عروس خانم كياني باشين. بله. خانم آقا فرهاد. بله. حالشون خوبه ؟ بله ،سلام رسوندن. خوب عزيزم ،برگه آزمايش رو بده ببينم. كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٣ برگه آزمايش را گرفت و بعد از دقيقه اي لبخند از لبانش محو شد .در حالي كه سعي مي كرد نگراني خودش را پنهان كند گفت: نگران نباش .اين آزمايش تنها ملاك نيست. منظورتون چيه ؟يعني جواب منفيه ؟ متأسفانه بله ،ولي من به اين تنها اكتفا نمي كنم .هم شما و هم آقاي كياني بايد يك سري آزمايش بدين .تو چرا فكر كردي بارداري ؟ خوب ،به خاطر سردرد ،سر گيجه ،حالت تهوع ،رنگ پريدگي. فقط همين ؟يعني علائم اساسي مثل... نه ،نه ،به هيچ وجه. ببين اينها هيچ كدوم دليل نمي شه .حالت تهوع ممكنه از همون سردرد و سرگيجه باشه .تو خيلي ضعيفي . بايد كمي به خودت برسي .احتياج به تقويت داري. حالا من چه بايد بكنم ؟ هيچي عزيزم . چرا اين قدر نگراني ؟ گفتم كه مسئله اي نيست . بعد از انجام آزمايشات جدي د دوباره بيايئن نتيجه رو بگم .فرهاد الان كجاست؟ پايين تو ماشين نشسته سپس آيفون را زد و خواست تا از فرهاد بخواهند بالا بيايد. در كمتر از يك دقيقه فرهاد با چهره اي خندان آمد و بعد از احوالپرسي گفت: راستش دكتر ، من فكر مي كردم خبر پدر شدن رو خانمها به آقايون ميدن نه دكترها. بله اون خبر رو خانمها مي دن ولي من مي خوام موضوع ديگه اي رو مطرح كنم. چهره فرهاد در هم رفت و پرسيد: كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٤ چي مي خواين بگين ؟ ببينين آقاي كياني من جواب آزمايش رو ديدم .متاسفانه منفيه.... و بعد تمام حرفهايي را كه به من زده بود دوباره براي فرهاد تكرار كرد . فرهاد مثل كوه آتشفشان شده بود خانم صدوقي شروع به نوشتن سري كامل آزمايشات كرد. من از فرهاد كه دوباره روحيه وحشي قبل را پيدا كرده بود مي ترسيدم .از آينده اي كه در انتظارم بود . در طول هفته ي بعد من به همره فرهاد تمام آزمايشها را انجام داديم. فرهاد اصلا ملاحظه حال مرا نمي كرد و هر چه به زبانش ميامد مي گفت. انگار مطمئن بود كه ايراد از من است . فرهاد واقعا حيوان بود . بعد از پنج هفته بالاخره روز موعود فرا رسيد .اين بار هم من بودم كه تمام دعاهايم مستجاب مي شد. جواب آزمايشهاي خانم مثبته و هيچ مشكلي ندارن ، اماشما آقاي كياني ، اكثر آزمايشهاشون مشكوكه .مي شه گفت اشكال از شماست و شما نمي تونين بچه دار بشين .راه معالجه اي هم نيست يا حداقل من به ذهنم نمي رسه و اين واقعيت انكار ناپذيره. نمي دانستم خوشحال باشم يا ناراحت .احساس غرور مي كردم و از اين كه فرهاد ديگر نمي تواند از من ايراد بگيرد واقعاً شاد بودم ، ولي دلم هم برايش مي سوخت . فرهاد واقعاً عصباني بود .چنان در مطب با دكتر بد رفتاري كرد و از تشخيصش ايراد گرفت كه از خجالت و شرمندگي آب شدم . هر قدر من و دكتر سعي كرديم آرامش كنيم ، فايده نداشت .آخر هم تمام برگه ها را برداشت و خارج شد .من هم بعد از عذر خواهي از دكتر ،پريشان و نگران به دنبالش حركت كردم . در راه فقط نعره مي كشيد و بد وبيراه مي گفت و از زمين و زمان ايراد مي گرفت . من كه حالش را درك مي كردم چيزي نگفتم و سكوت كردم. به خانه كه رسيديم و من وارد شدم ،مثل هر روز در را قفل كرد ورفت .هنوز دقيقه اي نگذشته بود كه برگشت وبه اتاق آمد وگفت: نازنين ،بيا بشين كارت دارم. برگشتم و مقابلش نشستم. تو كه حرفهاي دكتر رو باور نكردي ؟ كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٥ براي چي ؟ جواب من رو بده ، باور كردي ؟ ببين فرهاد . دكتر الكي كه حرف نمي زنه .حتماً دلايلي داره ،ولي اين اصلاً مهم نيست . منم مثل تو بچه دوست دارم .تو فكر مي كني ،اگه تو ناراحتي داشته باشي ،من خوشحال مي شم ؟باور كن اين طور نيست . منم ناراحتم و معتقدم كه بايد جواب رو به چند متخصص ديگه هم نشون بديم .تازه اگر خداي ناكرده جواب اونا هم همين بود ،باز هم هيچ فرقي نمي كنه .اين تويي كه برام مهمي نه بچه. دروغ مي گي !تو فقط بلدي شعار بدي .همين كه مطمئن شدي من بچه دار نمي شم اون وقت شروع مي كني. فرهاد ، داري اشتباه مي كني .آينده همه چيز رو ثابت مي كنه******. يك ماه گذشت و ما مرتب در حال دادن آزمايش و جواب رد شنيدن بوديم .فرهاد قصد داشت براي معالجه به خارج از كشور برود . براي اين كه مطمئن شود من سر حرفم هستم با او رفتم . نزديك به دو ماه هم معالجات را آنجا ادامه داديم ،ولي همه بي نتيجه بود . وقتي برگشتيم دوباره همه چيز مثل سابق شد .فرهاد هر شب بهانه مي گرفت و دعوا و كتك كاري راه مي انداخت. و سعي مي كرد به اشكال گوناگون تقصير را به گردن من بيندازد .در اين ميان فقط مي سوختم و آب مي شدم و تنها اميدم پايان شب سيه و پديدار شدن صبح سپيد و روشنايي بود . خانواده هم كه نتيجه درمانها را فهميده بودند فقط به فكر دلداري دادن به من بودند ، غافل از اين كه درد من چيز ديگري بود .همه اينها و همه شكنجه ها را مي توانستم تحمل كنم ،الا بي احترامي نسبت خانواده ام كه در دنيا از همه چيز برايم عزيز تر بودند*******. شب بود و من در آشپزخانه مشغول تهيه غذا بودم .فرهاد هم تازه آمده و به حمام رفته بود .صداي زنگ را كه شنيدم ، آيفون را برداشتم و از آن طرف صداي پدرم به گوشم خورد . واقعاً دستپاچه شده بودم .در قفل بود . بسرعت به طبقه بالا رفتم وكليد را از فرهاد گرفتم و برگشتم و سعي كردم تا قبل از رسيدن آنها در را باز كنم ،ولي پدر تا مرا ديد گفت: چرا در رو قفل مي كني دختر ؟ كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان ل  '2D هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٦ سلام بابا جون. سلام عزيزم ،حالت خوبه ؟ ممنون. نگفتي چرا در رو قفل كردي ؟ شبها اينجا ترسناك مي شه و فرهاد به خاطر من كه مي ترسم يه موقع دزد بياد، در رو قفل مي كنه. امين كه متوجه دروغم شده بود ، پوزخندي زد كه از چشم من دور نماند ،ولي خودم را نباختم و آنها را به سالن راهنمايي كردم . چقدر لاغر شدي نازنين ،هر دفعه كه مي بينمت ضعيفتر مي شي. چيزي نيست ،نگران نباشين. بحث را كوتاه كردم و به بهانه آوردن چاي به آشپزخانه رفتم . مشغول ريختن چاي بودم كه فرهاد آهسته و طوري كه ديگران متوجه نشوند وارد آشپزخانه شد. كي اومده ؟ مامان ،بابا وامين. براي چي ؟ خوب اومدن يه سري بزنن. لزومي نداره. يعني چي ؟ معلوم هست چي مي گي ؟ اينجا از اين خبرها نيست كه هر كس هر موقع دلش خواست سرش رو بندازه پايين وبياد تو. چطور خونواده خودت مي تونن بيان ؟ اونا فرق دارن. كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٧ چه فرقي ؟مهمون عزيزه ،حالا هر كي مي خواد باشه . فرهاد تو رو بخدا بس كن . الان مي شنون و خيلي بد مي شه . ديگه نمي تونم توي صورتشون نگاه كنم. من نمي دونم ، اگه تا نيم ساعت ديگه رفتن كه هيچ و گرنه خودم ميام بيرونشون مي كنم . حالا هم خسته ام و مي خوام برم بخوابم .( نتيجه اينكه به هيچ مردي نمي شه اعتماد كرد وهيچ مردي تكيه گاه زني نيست( وقتي از آشپزخانه بيرون رفت ،اعصابم به هم ريخته بود .مدام خودم را نفرين مي كردم .وقتي با ظرف شيريني خارج شدم ،ديدم آنها آماده رفتن هستند ، ظرف از دستم افتاد و گفتم: كجا ؟ من تازه شيريني آورده ام. نه دخترم .فقط اومده بوديم تو رو ببينم كه ديديم . از قول ما به آقا فرهاد سلام برسون. ولي بابا جون.... عزيزم ، بهتره فعلاً رفع زحمت كنيم . تو هم بهتره ناراحت نباشي. امين تو رو بخدا تو يه چيزي بگو. من چي بگم ؟ خواهش مي كنم بنشينين ، الان فرهاد مياد. ممنون دخترم ،ما كه ايشون رو زيارت كرديم ، ولي افتخار هم صحبتي با ايشون رو نداشتيم. مامان اشتباه مي كنين .اون منظوري نداره ، خسسته اس .الان مياد پايين. نه مادر جون ،بذار بريم ، اين جوري هم شماها راحترين ،هم ما. و بعد به طرف در حركت كردند و من همان طور التماس كنان دنبالشان مي دويدم .مادر صورتم را بوسيد و گفت: نازنين ، مواظب خودت باش. و بعد رفتند . چند لحظه مات و مبهوت همان جا ايستادم ، ولي ناگهان احساس كردم از فرط خشم ديگر نمي توانم تحمل كنم .بسرعت به طرف اتاق دويدم و در را بشدت باز كردم .فرهاد روي تخت خوابيده بود .فرياد زدم: كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٨ همين رو مي خواستي ؟ مي خواستي با خاطره ي بد وناراحتي از اينجا برن ؟ او كه از اين كارم تعجب كرده بود گفت: مگه چه كار كنم ؟ بابا جون نمي خوام بيان خونه ام .مگه زوره ؟ مرده شور خودت و خونه تو ببره كه پاي همه رو از اينجا بريدي. مرده شور تو وخونواده تو ببره. نفهميدم چه شد كه يكمرتبه دستم را با تمام قدرت بالا بردم و تمام كتك خوردنهايم را يك جا جمع كردم و حواله صورتش كردم . احساس كردم خون جلوي چشمهايش را گرفته است .دستم را گرفت و پرتم كرد روي تخت ،روي پاهايم نشست و دستهايش را دور گردنم حلقه كرد و آن قدر فشار داد كه احساس كردم دارم خفه مي شوم . همه جا را سياه مي ديدم . هر چه دست و پا زدم بي فايده بود. هر چند يك دقيقه يك بار دستهايش را بر مي داشت و ناسزا مي گفت ود وباره شروع مي كرد . وقتي ديد واقعا دارم خفه مي شوم بلند شد و شروع كرد به كتك زدن. چنان با مشت و لگد به جانم افتاد كه تمام صورت و دهان و بيني و حتي گوشهايم خوني شده بودند. اين بار نه اين كه نخواهم چيزي بگويم اصلا قدرت حرف زدن نداشتم . دست و پايم هم از كار افتاده بودند. مثل يك تكه گوشت شده بودم . وقتي خسته شد لب تخت نشست . فقط توانستم بگويم: خام بر سرت كنن كه ظرفيت محبتهاي من و خوانواده ام رو نداشتي.... و بعد از حال رفتم. وقتي دوباره به هوش آمدم صبح بود .سرم را بلند كردم و از ديدن ملافه خوني اشكم سرازير شد . به هر زحمتي بود خودم را به پايين رساندم . جند بار نزديك بود از شدت ضعف وسط پله ها بيفتم . وقتي رسيدم پايين متوجه شدم كه در خانه نيست . به طرف دستشويي رفتم و صورتم را شستم . از ديدن چهره ام در آينه وحشت كردم . كبودي دور چشمانم و كنار صورتم و خط بنفش دور گردنم همه حكايت از شب تلخي مي كرد كه بر من گذشته بود . واقعا نمي دانستم چه بايد بكنم و به چه كسي بايد كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣١٩ پناه ببرم . ديگر نمي توانستم تحمل كنم و چيزي نگويم . فرق من با يك برده چه بود ؟هيچي .همانجا نشستم و فكركردم. بايد يك تصميم اساسي مي گرفتم .ديگر نمي توانستم فرهاد را تحمل كنم . سه سال تمام خون جگر خورده و هيچ نگفته بوددم ولي فايده اي نداشت . او روز به روز بدتر و هارتر مي شد. چاره ي ديگري نداشتم . بايد بر مي گشتم خانه پدرم تا تكليفم را روشن كند . به طرف اتاقم رفتم تا لباسهايم را جمع كنم. متوجه شدم فرهاد هم وسايلش را برداشته و رفته است. مثل هميشه كه عادتش بود بعد از هر دعوايي به سفر مي رفت . با خيال راحت مشغول جمع آوري وسايلم شدم .تصميم گرفتم شب از خانه خارج شوم تا جلب توجه كمتري بكنم . وقتي هوا تاريك شد چمدان را برداشتم وبه طرف در حركت كردم . همان طور كه حدس مي زدم در قفل بود .شيشه را شكستم . وقتي به در حياط رسيدم متوجه شدم كه آن را هم قفل كرده است . وقت را از دست ندادم. در حياط به دنبال وسيله اي گشتم كه بتوانم در را با آن باز كنم . چون چيزي نيافتم به سالن برگشتم و جعبه ابزار را برداشتم و با هر وسيله اي كه بود بالاخره در را باز كردم .وقتي خارج شدم ،در را پشت سرم بستم ، احساس كردم بعد از سه سال ، هواي تازه وارد ريه هايم شده است . با يك ماشين در بست به سمت خانه پدر به راه افتادم . در راه فقط اشك مي ريختم و به حال خودم افسوس خوردم و فكر كردم كه خواسته من از زندگي اين نبود ،پس چرا اين طور شد و همه چيز به هم ريخت ؟ از اين كه از آن خانه و محله ي جهنمي دور شده بودم احساس سبكي مي كردم. فصل شانزدهم به خانه پدر كه رسيدم چن دقيقه پشت در ايستادم و زنگ زدم. صداي مادر را كه معلوم بود از آمدن من تعجب كرده است شنيدم. وقتي در باز شد به سرعت داخل شدم و به طرف سالن حركت كردم و آنها را متعجب ديدم. وقتي مقابلشان ايستادم، سرم پايين بود. سلام كوتاهي كردم و جواب هر سه را با هم شنيدم. پدرم گفت: نازنين اينجا چه كار مي كني؟ پدر اجازه مي دين بيام تو؟ كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي اصل wWw . 9 8 i A . C o m ٣٢٠ البته عزيزم. حالا چرا سرتو بالا نمي گيري؟ از روتون خجالت مي كشم. اين حرفها رو نزن. سرتو بالا كن ببينم. وقتي سرم را بلند كردم ، در مقابل فرياد مامان و نگاه ناباور امين و پدر ، نتواتستم ايستادگي كنم و خودم را به بغل مامان انداختم و هر دو با هم اشك ريختيم . امين چمدانم را به داخل آورد. وقتي نشستم گفت: كي تو رو به اين روز انداخته؟ فرهاد. آخه چرا؟ ديشب كه حالت خوب بود. بعد از رفتن شما باهاش دعوام شد. اون هم تا تونست منو كتك زد. مگه تو چه كار كرده بودي؟ از شما دفاع كردم. بهش گفتم چرا اين برخورد رو كرد كه شما برين و ناراحت بشين. خدا مرگم بده. ببين با دخترم، با نازنين من چه كرده ! خوب مي نشستي باهاش دوستانه حرف مي زدي، شايد دليلي داشته. دليل باباجون؟شما فكر كردين من تو اين سه سال چه كرده ام؟كم باهاش حرف زده ام؟كم به حرفش گوش داده ام؟كم كتك خورده ام و لب به شكايت باز نكرده ام؟نه بابا، من توي اين سه سال نازنيني نبودم كه شما مي شناختين. نازنيني شده بودم كه فرهاد مي خواست، عروسكي كه فقط حرف گوش كنه و هر بلايي سرش ميارن چيزي نگه،ولي ديگه پيمونه صبرم لبريز شده. ديگه نتونستم تحمل كنم. امشب از خونه زدم بيرون. الان كجاست؟ نمي دونم. فكر مي كنم رفته سفر ، عادتشه. فكر كنم دو سه روز ديگه برگرده. خيلي خوب. تو بلند شو برو بالا استراحت كن تا فردا بشينيم با هم صحبت كنيم. امين جان، بابا، چمدونش رو ببر بالا. كتابخانه نودهشتيا دلسپردگان - هانيه حدادي

رمان دلسپردگان
رمان دلسپردگان
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

roman گفته هاي نويسنده بهار زندگي :


roman گفته هاي نويسنده بهار زندگي :

 

سلام

اول بذاريد بگم دل من خيلي خيلي بيشتر از شما براي شما و اينجا و رمانم تنگ شده ... اونقدر كه آرزو مي كنم اي كاش كمي بيشتر زمان داشتم تا بتونم رمان رو تموم كنم و از خجالت و شرمندگي همه تون در بيام و بيشتر از همه از عذاب وجداني كه واقعا گريبانم رو گرفته خودمو خلاص كنم

بعد از اين همه مدت برگشتن و توضيح تمام اونچه گذشت با چند جمله محدود حقيقتا برام كار دشواريه نمي دونم از كجا شروع كنم و اصلا چي بگم ؟

تقريبا يك ماه و نيم بعد از آخرين پستم ، آنچنان درگير يه سري مشكلات عذاب آوري شده بودم كه اصلا زندگي كردن خودم يادم رفته بود .

 

حالم خوب نبود . اصلا خوب نبودم ... تمام فكر و انرژي و توانم معطوف مسائلي شده بود كه حسابي داشتن منو از پا در مي آوردن و تو اون شرايط به كل همه چيز رو كنار گذاشتم و رمان بهار زندگي هم يكي از كارهاي نيمه تمامي بود كه نتونستم بهش بپردازم

اينكه چي شد و چطور شد ، بماند . در اين مقوله نمي گنجه فقط اينو بگم كه خدا رو شكر مدتي هست همه چيز سر و سامون گرفته و جز مشغله هاي خيلي زياد خبري از دردسر نيست و حالم خيلي خوبه و فقط به شدت درگير كارهام هستم

اول ژانويه براي يه پروژه مهم يه مسافرت در پيش دارم كه الان بيشتر وقت آزادم متمركز همين پروژه است و زمان زيادي براي انجام كارهاي متفرقه برام نمونده

 

با همه اينها خيلي آهسته و كند دارم بهار زندگي رو مي نويسم ... ذهنم خيلي ياري نمي ده ... هنوز تموم نشده و تو بخشهاي پايانيش گير افتادم ... چطور بگم ... اون پاياني كه تو ذهنم بود رو تغيير دادم و حالا هر طرحي مي آد تو ذهنم ازش خوشم نمي آد و واسه همين يه مقدار گير كردم

حتي اگه الان شروع كنم به پست گذاشتن مطمئنم كه تا آخر بهمن نمي تونم تمومش كنم ! هر چي گفتم تلاش مي كنم و سعي مي كنم ، بسه ... واقعا از خجالت روم نمي شد بيام تو سايت و يه خبر از خودم بدم ! اينقدر كه بدقولي كردم .اما آدم هرچقدر هم خودشو گم و گور كنه ، باز پاش پيش اين وجدان لعنتي اش ، گيره ...

 

حالا هم كه مي بينيد اومدم فقط به خاطر گفته مرجان بود كه ازم خواست خودم بيام و يه خبري از خودم بهتون بدم ... به مرجان گفتم روم نمي شه ... آخه هنوز بهار زندگي تموم نشده و من با چه جراتي بيام اينجا ؟
اما وقتي خيلي ناگهاني بعد از جند ماه وارد پروفايلم شدم و صفحه پروفايلم رو باز كردم و اين ابراز نگراني ها رو ديدم ، بيشتر از قبل از خودم بدم اومد و شرمنده شدم
نمي تونم حالم رو توصيف كنم تو اين يه ساعتي كه صفحه پرفايلم رو بعد از 5 دارم مي بينم و كامنتها رو مي خونم . نمي تونم بگم خوشحالم يا نارحت ؟ عصباني ام يا شرمنده ؟ دچار احساسات متناقضي شدم كه دركش براي خودم هم عجيبه
ديگه نمي دونم چي بايد بنويسم و چي بهتون بگم

فقط اميدوارم هزار بار معذرت خواهي منو بپذيريد و اينكه باز هم بتونم توي دلهاتون جايي داشته باشم ... با اين همه كوتاهي و تقصير ، يعني ممكنه ؟

 



roman گفته هاي نويسنده بهار زندگي :
roman گفته هاي نويسنده بهار زندگي :
ادامه مطلب
+ نوشته شده: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت: ۰۸:۰۰:۴۵ توسط: موضوع: | نظرات (0)

آموزش آیکیدو
پکیج نرم افزاری Assistant 2013
کارتون سیندرلا 1 و 2 و 3
روغن شتر مرغ (پوستی)